تبليغاتX
اعترافات




















اعترافات

يادداشتهاي محمد دلاوري(خبرنگار واحد مرکزي خبر)

 

 

فرودگاه هم   انگار میدانست که خط" العراقیه" مسافر

 حسرت کشیده شکسته بالی دارد که سه ماه است وطن را

 ندیده ، چون چنان  خودش را بزک کرده بود که خیال

 میکردی فرودگاه فرانکفورت است لامصب

داده بود یک نمه بارانی بریزند روی سرو شکلش که هم

 خیابانهایش را نم بردارد و هم اینکه غبار از درخت

 های دور و حوالیش بزداید ، یک نمه مه رقیق هم پا

 شیده بود دور و اطراف آن دیوارهای  شیشه ایش که پاک

 دل میبرد از هر غریبه و آشنایی ، به غیرت فرودگاهی

 آدم برمیخورد از این دلبری ها که برای خلایق میکرد

 که هر چه باشد کلی اجنبی اینجا آمد و رفت دارد  اما

 بعد حق دادم به این طفلک که بعد عمری یک پرواز

 لکنتو دیده ذوق زده شده ،‌مگر این طفلک از رقیبش در

دبی چی کم دارد که آنجا دم به دقیقه پرواز به راه

 است و اینجا اوههه ه  ه  چه شود یکی از این اطراف

بگذرد راهش بیفتد اینجا

راننده هم تا مرا دید آنقدر ذوق زده شد که یک نرخی

سی چل درصد بالاترپراند و بی انتظار تایید بارم را

بالا ریخت و هلم داد توی تاکسی

ان پیچ بعد از فرودگاه را که هنوز نمیدانم آدم را را

 از کجا به کجا میبرد  دارم مبهوت میگذرانم ، راننده

 که یک مخ آماده دیده آن هم از نوع خبرنگار (که اصولا

 ادم از دیدنشان یاد تمام بدهکاریهایش میفتد )دارد

 تمام مشکلات بشریت را از ابتدای خلقت مرور میکند و

 من انگار اولین بار است پا توی ممالک مترقی میگذارم

 با حسرت دارم کاج های باران زده کنار جاده را و

خیابان تمیزپیش رو را میبلعم

راننده کم کم دارد مایوس میشود از زبان نفهمی من ،که

 میبیند عین جن زده ها لبخند از لبم نمیرود و با چه

 اشتهایی دارم مامورپلیس و مسئول عوارضی و رفتگر و

 عابر را نگاه میکنم

حالا جدا از اینکه من حسرت کشیده و تشنه تهران بودم

اما انگار توصیه هم از بالا شده بود که به یمن قدوم

 مبارک بنده شهر را یک رنگ و لعابی بدهند ، شرمنده

 کردید به خدا

راضی به زحمت نبودیم ، رفقا شرمنده کردند  داده

بودند با آب باران خیابانها را  آب و جارو کنند و

 داده بودند انبوهی برگ زرد و سرخ از درخت ها بکنند

 و شاعرانه  بریزند کنار جاده ، انگار اردیبهشت رفته

 باشی زوریخ ، اینقدر دلبر

سپرده بوند بر سر راه ما به قدر دو ساعت ترافیک باشد

 البته بی هول و ولای انفجار  که فرصت کنیم آدم

ایرانی دست و رو شسته ببینیم

سپرده بودند شرطه ها دم  به دقیقه پیاده امان نکنند

 و ما یک مسیر دو ساعته را همان دو ساعت طی کنیم و

نه چهار ساعت کم نعمتی نیست

گفته بودند بیست و چهار ساعته برق داشته باشیم با اب

 ، بی صدای گوشخراش آن موتور برق های لعنتی

این چند روزه مثل ندید بدیدها دارم فقط خیابان و

 آدم  تماشا میکنم و از همه  آنها که نگرانم بودند و

 همه آنها که عین خیالشان نبود و همه آنها که

 میخواستند سر به تنم نباشد و همه دوستان و همکاران

 و امپکس و نودال صمیمانه سپاسگزارم (این عبارات

نتیجه جوزدگی آدمیه که فکر میکنه هفت هشت خواننده

 بیشتر داره )

کارتون گارفیلد رو دیدید ؟یه صحنه هست گربه هه میره

 تو قصر با یه لحن ذوق زده ای میگه " پدر مادر من

برگشتم به خونه ...." اگه یکی بپرسه احساست از اینکه

 برگشتی چیه میگم احساس او ن گربه رو دارم

فعلا خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 18:31 توسط محمد دلاوری| |

نوشتم "ماه ذی الحجه به نیم نشده به وطن برمیگردم " و خیال میکردم این بلاگ مهجور دنج جز همین چند خواننده مهربان و عزیز و وفادار خواننده ای ندارد، غافل از اینکه عجب خبطی کردم ، که نگو برادران عزیز بعثی ما هم از خوانندگان این بلاگ ناقابلند

چون تا فهمیدند کوله بار بسته ام چنان آتش بازی در شهر به راه انداختند که در خواب بغداد هم کسی ندیده بود

عجب خداحافظی جانانه ای کردند با ما این جماعت آتش باز ، که بگویی نگویی اجداد مطهر و همایونیمان را یکجا به یاد آوردیم

تقریبا به هر طرف که نگاه میکردی تنوره دود سیاه ، مثل غول چراغ جادو داشت به آسمان میرفت و زیر پای این غول چه ارزوها که بر باد رفت و لگد مال شد

گفتم آرزو، اما کدام ارزو ، اینجا شهری است که آرزوهای آدمی را قیچی میکند ، کوچک و مختصر و مفید ....

مثلا به جای آرزوهای دور و دراز فقط آرزو میکنی که خدا کند امروز که برگشتم خانه ، خانه ام سر جایش باشد

آرزو میکنی که خدا کند یکبار دیگر زنده باشم و در چشمان پسرم چشم بدوزم و وقتی در آغوشم آرام گرفت عطر موهایش را استشمام کنم ، اینجا که باشی خوب یادت میماند که موهای طفل شیرینت چه عطری دارد

آرزو میکنی که خدا کند بشود یکبار دیگر هوای باران زده را در سکوت یک روز ابری استشمام کنم فقط یکبار دیگر

آرزو میکنی عزیزت را ببینی ، ببینی ، فقط همین ، نه بیشتر ، ببینی که حالش خوب است ، میخندد ، زنده است

غمگینتان نکنم با این نوشته ها ، فقط میخواستم بگویم  آدمی در محاصره این لحظه های معلق میان مرگ و زندگی است که میفهمد ،  چگونه آرزوهای بزرگ او را از آرزوهای کوچکش غافل کرده است

------------

راستی امروز داشتم میرفتم سوغات بخرم که یکباره آخر بازار رفت روی هوا ، یعنی همانجایی که مقصد ما بود ، حالا که سوغات خریدن ما به این فرجام فجیع دچار شد اگر جرات دارید طلب سوغات کنیداز این حقیر تا تمام انفجارهای بغداد را بیندازم به گردنتان  

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 1:13 توسط محمد دلاوری| |

شاید اگر من هم دوران ساسانی در بغداد بودم ، شهرزاد شیرین زبانی پیدا میشد که با قصه های هزارو یکشب  سرگرمم کند و من هم تا سه سال به شوق شنیدن قصه های شگفتش امانش دهم و  به خیال قتلش نیفتم

اما حالا که نه من شاه ساسانیم و نه شهرزاد شوخی در این خاک "خاک گرفته" پیدا میشود ، شبهای بغداد ، بعد از تناول شامکی ، "شریعت " نامی هست ، مترجم ما که به دلربایی و ابروکمانی شهرزاد نیست اما از شیرین زبانی کم ازاو ندارد

مانند شهرزاد ،  قصه گوی خوبی نیست  اما تاریخ زنده این سرزمین است

اگر هنگام قصه گویی شهرزاد برای شاه ساسانی ، باربد و نکیسایی بودند که چنگی بزنند ، زیر صدای قصه گویی ما ،غرش نفربر و زوزه تک گلوله و آژیر است که بر چهره آسمان بغداد چنگ میکشد

شهرزاد شاه ساسانی اگر مسحورش میکرد انچنان که از قتلش بگذرد شهرزاد من قصه هایی از تاریخ این خاک میگوید که تقریبا هر شب قصد جانش را میکنم اما بعد که میبینم تلخی این قصه ها تقصیر قصه گو نیست و تقدیر این سرزمین است از جانش میگذرم ، و دوباره تا فردا .....

 شهرزاد من قصه  روزهای استبداد یگانه صدام را میگوید ، روزهایی که معلم در کلاس از طفل کوچک میپرسید ، "دیشب بابا صدامو تو تلویزیون دیدی؟و اگر جواب "نه" بود ،کودک ،صبح فردا یتیم میشد که لابد دل پدر با صدام نبوده

از روزهای جنگ داخلی میگوید که کنار خیابان پر بود از جنازه و کسی جرات نداشت میت مظلوم را از زمین بردارد که نکند با بمب پرش کرده باشند

از روزهای سیاه کینه و نفرت که کودک نوزاد شیعه را میکشتند و برای پدرمیفرستادند  

از روزهای اوارگی ، اردوگاه ، خاک مرگ بر بغداد تاریک ، غروبهایی که جرات پا گذاشتن در خیابان نداشتی

  آنقدر گفت وگفت و گفت از این قصه های تار و تلخ و غبارآلود که احساس میکنم دیگر هوای دجله از دلم رفته ، و باور میکنم آن روزها که اینجا را میگفته اند "دل ایرانشهر " تمام شده ، اینجا حالا برای ما خاک غربت است ، امامان ما را اینجا شهید کردند ،  سعدی از نظامیه بغداد رفت ، حلاج بر دار رفت و در گورستان کرخ خاک شد ، جنید بغدادی را سالهاست کسی به یاد نمی آورد

 من هم کوله بارم را بسته ام که اگر زنده بمانم قرص ماه ذی الحجه نیم شد بازگردم به وطن و شهرزادم را اینجا با قصه های تلخش تنها بگذارم

هزار و یکشب بغداد من و شهرزاد قصه گو دارد تمام میشود و شاه شکسته بال و بی تاج و تخت که من باشم ، دلخسته از این همه جهل و نادانی و تاریک روزی و جنگ و کشتار اگرجان سالم به در ببرم چند روز دیگر به وطن بازمیگردم  

                  بوی جوی مولیان آید همی

              یاد یار مهربان آید همی

             ریگ  آموی و درشتیهای او

              پیش پایم پرنیان آید همی

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:22 توسط محمد دلاوری| |

 

 

 

 

امشب غمگینم و با خودم فکر میکنم :

غم نیز مانند شادی پاره ای از زندگی است و اگر "احترام " ببیند ،به جای خود مینشیند و به وقت هم میرود  

 ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

باری چو می روی به خدا می سپارمت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:45 توسط محمد دلاوری| |

 

 

میگویند آنها که حلاج را به دار کشیدند ، پیکرش را سوزاندند و به آب دجله سپردند  و من که روزهاست همسایه دجله ام و میدانستم قصه به این سادگیها هم که میگویند نیست گفتم از حلاج که لابد اینجا مقبر ه ای لااقل نمادین دارد و در روزگار انفجار و اشغال غریب هم مانده سراغی بگیرم

گفتند برایش مقبره ای ساخته اند درگورستان کرخ ، کنار مزار جنید بغدادی ، شال و کلاه کردیم برای زیارت و به قول عراقیها "تقریر " یعنی همان گزارش

هنوز داشتیم دلی دلی کنان از حیاط میگذشتیم و از حلاج و عرفان ایرانی میگفتیم که یکباره یک انفجار عظیم تمام "صالحیه بغدا د را لرزاند و هنوز دقیقه ای نگذشته بود که انفجار دوم ..... اسمان پر شد از دود و غبار و صدای تیر و فریاد و وحشت ....

آن روز را اگر یادتان رفته یاد دویدن های  وحشت زده حقیر بیفتید ،بالای پشت بام و "بین الانفجارین "،  بیست روز پیش که حدود دویست کشته و پانصد زخمی روی خیابانهای بغداد بر زمین ماند و جالب اینکه هرکسی رسید میگفت "انگار ترسیده بودی ها " ، خب پدر آمرزیده ها ، اینطرف و آنطرف من هزار کیلو تی ان تی دو ساختمان بزرگ را به خاک کشید ، آن وقت من نترسم ، مرد عنکبوتی که نیستم !

و جالب اینکه اگر ما چند دقیقه زودتر به زیارت حلاج رفته بودیم ، همان لحظه انفجار ،در ترافیک خیابان پشتی  گیرافتاده بودیم و اکنون پیکر سوخته ما هم در دجله همنشین مرحوم مغفور حلاج بود ، اما گویا تقدیر این بود که ملاقات ما و جناب حلاج در بهشت تا وقت نامعلومی  به تاخیر بیفتد

چند روز دیگر دوباره به گورستان کرخ میروم تا اگر حضرات بمب گذار رخصت دهند با جناب حلاج و جنید بغدادی ملاقاتی کنم و اگر شما هم سلامی و سئوالی دارید به عرض برسانم

قصد دارم اگر بشود از روزگار این سرزمین سوخته و مردمان رنجورش به حضور حضرات گزارشی تقدیم کنم و زیاده جسارت کنم و بپرسم که آیا  آن سالها که کنار دجله قدم میزدید و شعر میگفتید و کشف و شهود میکردید این روزگار را برای این سرزمین تصور میکردید ؟

یا بپرسم اصلا ازاین گونه زندگی کردن مردمی که یکی برای خدا دیگری را میکشد و او از خدا امان از دست آن یکی میخواهد شگفت زده میشوید ؟

یا بپرسم شما چه سهمی از این همه فقر و جهل که در این خاک لانه کرده را به دوش میگیرید ؟ چه سهمی به عافیت طلبی صوفیانه که شما بذرش را در ایران و عراق و اففانستان و غیره کاشتید برمیگردد ؟بپرسم آیا خبر دارید که آن روح پرشکوه عرفان که زندگی فردی آدمها را جلا میداد با زندگی اجتماعی و تاریخ و اینده ما مردم چه کرد ؟

برای این رنجی که ما میکشیم جز خودمان ،گناهکار در میان آبا و اجدادمان کم نبوده اند اما اصولا  اینجا کسی مظلوم تر از منصور حلاج و جنید بغدادی پیدا نمیکنم که تمام بار اندوهم را بر دوششان بگذارم و آنها لب از لب برندارند ، پس میشود در سکوت گورستان کرخ تمام گلایه هایم را ازتاریخ و حال و آینده به آنان بگویم و حتی به گردنشان بیندازم

حالا خدا کند کارمان با حضرات به دلخوری نکشد که به یک "هو " در غربت این خاک نفرین شده ، سنگ میشویم

-----------------------

*دوست ناشناسی در جهان نیوزبرای این نوشته این تیتر زیبا را انتخاب کرد ، سپاسگزارم ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:6 توسط محمد دلاوری| |

 

 

 

* حوصله داشتید اگر ، فردا یکشنبه گزارش " درخت میخ " را از بیست و سی ببینید

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:42 توسط محمد دلاوری|

 

 

از راه میرسد خیس و خسته از گرما و با دلی که از ترس در آشوب است که نکند کسی از نقشه اش با خبر شده باشد

خود را تا میانه مسجد میکشاند که هرچه میشود اطرافش شلوغ باشد ، که لابد بهشت بیشتری نصیبش شود

وقتی مسجد  لبالب از جمعیت شد ،ناگهان ضامن کمربند انتحاری را میکشد و لحظه ای بعد او نابود شده و دهها تن را نیز با خود کشته است

داستان درد آوری است که در این خاک "کسانی خود را برای رضای خداوند در مسجد خداوند  میکشند  و کسانی را با خود به کشتن میدهند که در حال عبادت خداوند هستند " داستان درد آوری است

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:53 توسط محمد دلاوری| |

 

 

يه كافي نت تو بغداد -روز- داخلي

اين كيبورد عراقي نصف حروفو نداره    نصفشو من نميدونم كجاست     انكليسي نميشه   من جطوري بكم كه بلاكفا كه همه جاي دنيا باز ميشه دقيقا تو دفتر ما باز نميشه   كلي حرف تو كلوم (بخش تحتاني كله) هست نميتونم بكم

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:5 توسط محمد دلاوری| |

 

مسئول تنظیم، تدوین و انتشار آرای رييس جمهور  گفت: مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها، نامه‌ها و پیام‌های دکتر احمدی‌نژاد در مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری در قالب‌های مختلفی تدوین و نگهداری می‌شود. پس از محاسبه قریب به یقین تمامی داده‌ها معلوم شد که تاکنون 6115432 کلمه، مرکب از 480766 سطر از دکتر احمدی‌نژاد ثبت گردیده که در 20325 صفحه و 82 مجلد به صورت داخلی تنقیح و تدوین شده است.

 معناي اظهارات دکترزارعي تا آنجا که من ميفهمم  اين است که رييس جمهور در 1460 روز زمامداري هر روز ميانگين 330 سطر اظهار نظرشفاهي و مکتوب  کرده است و اگر فرض کنيم که ايشان براي بيان و نوشتن  هر سطر 20 ثانيه صرف کند يعني به شکل ميانگين  روزانه ايشان 110 دقيقه اظهارات و بيانات داشته است

به عنوان کسي که شغلش مستقيم يا غير مستقيم "حرف زدن "است شک ندارم که  روزي  دو ساعت سخنراني کردن  بار کمرشکني است که سخنوران و متفکران بزرگ هم توانايي کشيدن آن را ندارند چه برسد به تن نحيف مديري که جز سخنراني هزاران دغدغه و مسئوليت دارد   

حقير بعد از اين همه سال که شايد در دهها سخنراني اهل سياست در هر مجلس بي ربط و با ربطي حضور داشته ام هنوز نفهميده ام که چرا برخي از مسوولان دولتي  و مجلسي  ما حتما بايد آغاز گر تمام برنامه ها و همايش ها ي مملکت  باشند و چرا بايد در تمام اين برنامه ها سخنراني کنند و مگر اين بزرگان گستره دانششان و مواضع سياسيشان تا چه اندازه گسترده است که ميتوانند ميانگين روزي دو ساعت سخنراني کنند و به تکرار،توضيح واضحات و حتي خطا گويي نيفتند ؟

هرچند مسئول انتشار آراي رييس جمهور، مرد شش ميليون کلمه اي ايران را يک "رسانه "دانسته اما گويا دکتر زارعي فراموش کرده که اگر روزي دو ساعت حرف زدن  معياررسانه بودن است  لابد ديگر مسئولان ايراني که گاه رکورد رييس جمهور را مثل آب خوردن شکسته اند خيلي  رسانه ترند و حتما زمامداران  آمريکاي لاتين با سخنرانيهاي هفت ساعته سي چهل  برابر رسانه اند !

هر چند از مقايسه خود با کشورهاي صنعتي به واسطه تفاوتهاي بنيادين فرهنگي ما و آنها قلبا ناشادم اما اين وضع را مقايسه کنيد با نطق هاي برخي از زمامدارانشان  که اغلب   تنها چند دقيقه است و آن هم هر هفته يکبار،چه شود که کنفرانس خبري باشد در حضور اهالي رسانه و آنجا موضع گيري کنند يا حرف تازه اي بزنند.اما همان مثلا نطق راديويي هفته اي يکبار اوباما چند بار در هفته پخش مي شود در حاليکه از  فيلتر سخت  جامعه شناسان و مشاوران کاخ سفيد گذشته که مويي سپيد کرده اند و متکي به هزار و يک نظر سنجي واقعي از جامعه خود هستند.

راستي ميشود در سال "اصلاح الگوي مصرف "اين  سخنرانيهاي طولاني و  چند بار در  روز مشمول  جيره بندي شود ؟و آيا مردمان سرزمين من از اينگونه سخن گفتن کوتاه و گويا شادمان تر نيستند ؟

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:13 توسط محمد دلاوری| |

 

 

کارمند بيمه صدا زد :"خانم داد !" و بانويي محجوب و شکسته چهره از ميان صف ميرود به سمت ميز متصدي ،صورتي دارد به رنگ آفتاب،قدي کوتاه و شکسته و عينکي بر چشم که انگار در برابر چشمان پر اندوه پرستاري  دلسوخته پنجره است 

دفترچه بيمه تامين اجتماعي را ميگذارد روي ميز ،صداي مهر که ميخورد پاي نسخه، مثل ضرباهنگ انتظار است ،هر مهر يعني يکي به نوبت من نزديک شد،ما صاحبان نسخه هاي بيماريهاي سخت ،اين انتظار طولاني را در زيرزمين داروخانه هلال احمر با اين ضرباهنگ کشدار ميگذرانيم

"خانم داد"براي متصدي بيمه مثل هزار خانم و آقاي ديگر است چون حتي براي ديدن او سري هم بلند نميکند اما براي من "داد"با خاطره هاي روزهاي نوجواني و آن چهره روشن و مهتابي همراه است

"ببخشيد،شما با آقاي داد نسبتي داريد؟"مي ايستد ،نگاهم ميکند،ذره اي و فقط ذره اي شادي در چشمش روشن ميشود ،"بله !من همسر ايشان هستم "

ميمانم که بعد چه بپرسم  بهتر است ،چيزي به ذهنم نمي آيد ،ناچارم از پرسيدن همان پرسش تکراري "بهترند استاد؟" ميماند چه بگويد،چيزي به ذهنش نمي آيد،ناچار است از همان پاسخ تکراري "بهترند خداراشکر"

چشمانش اما فرياد ميزنند که دروغ ميگويد ،باور نکن ،بانو ميخواهد رنجهايش را با رهگذر نا آشنايي که يکباره بر سر راهش سبز شده قسمت نکند ،باور نکن ساده دل 

اما ساده دلي ميکنم و باور ميکنم ،ساده دلي ميکنم به اميد بازي روزگار که گاهي هم به مراد ما برود ،اما خبر اوردند که اين بار هم روزگار بر مراد ما نرفت

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:38 توسط محمد دلاوری| |

 

هر چند بعد از آن پیش بینی تاریخی حقیر که از جمله خطا ترین پیش بینی ها در تاریخ معاصر ایران از کار درآمد شایسته بود که همچون منی گریبان سیاست رها کند و دنباله کار خویش گیرد اما افسوس و دریغ که اگر ما گریبان سیاست رها کنیم سیاست گریبان ما رها نمیکند

این روزها با این فراز و فرودها و رنج ها و دردها از آن روزهاست که صد سال بعد دستکم یک فصل از کتاب تاریخ خواهد بود اما تاریخ خوانان صد سال بعد چه میدانند که چه جگرها خون شد تا این فصل فصلی از تاریخ شود.. چه میدانند؟اچه میدانند که تاریخ دارد از روی تن رنجور ما عبور میکند که تاریخ شود ..چه میدانند؟

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:46 توسط محمد دلاوری| |

 

 

من پيش بيني  ميکنم اگر آرایش سیاسی تغییر نکند  ميزان مشارکت بين ۳۰ تا ۳۳ ميليون خواهد بود و موسوی و احمدی نژاد به دور دوم میروند

چون  اگر فرض کنید ۳۰ میلیون در انتخابات شرکت کنند برنده باید دستکم ۱۵ میلیون رای بیاورد و چون دستکم ۵ تا ۷ میلیون رای به کروبی و میرحسین تعلق دارد رای رقیب ۸ تا ۱۰ میلیون خواهد بود که با توجه به رقابت سنگین موجود دور از ذهن به نظر میرسد

موافقید ؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:9 توسط محمد دلاوری| |

 

 

هر لحظه جمع خبرنگاران سرک میکشند که شاید باز یک آدم عجیب و غریب سر برسد تا سوژه تفریح و حاشیه نویسی از ستاد انتخابات کشور شود

همین چند دقیقه پیش یکی با موهای فشن آمده بود ،برای نامزدی ریاست  جمهوری ثبت نام کرد و وقتی به محل خبرنگاران آمد چنان هجومی به سمتش شد که مطمئنم در تمام عمر اینقدر "توجه"به خودش ندیده بود

طرف به قول خودش "رپر"بود که یعنی خواننده رپ و بعد از اجرای یک قطعه سیاسی ،برنامه های آینده اش رابرای ریاست جمهوری اعلام کرد و رفت واین فقط بخش کوچکی از این قصه خنده دار است  

دنیا برای رها یی از این داستان خنده دار یک راه حل ساده پیدا کرده ،و اینکه برای ثبت نام باید ۵۰۰ امضا از سیاسیون بیاوری ،به همین سادگی و من نمی دانم ما در دو دو تا چارتای چه مشکلی گرفتار شده ایم که اینطور خودمان را جلوی دوربین این همه خبرگزاری خارجی به سوژه شوخی تبدیل کرده ایم

با نهایت احترام به تمام نهادهای تصمیم گیر و با اطلاع از همه مراحل حقوقی موضوع باید گفت:آقایان !  این شوخی بی نمک دارد زیاده از حد کش دار میشود ،لطفا کاری کنید ،اگر زحمتی نیست !

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 توسط محمد دلاوری| |

 

این مطلب را برای آخرین شماره همشهری جوان نوشتم

 

انگار پاگذاشته ام به آزمايشگاه دانشگاه. بس كه همه بيش از آن چه فكر كني جوانند.

صورت ها را با ماسك پوشانده اند كه شناخته نشوند. اما به راحتي روشن است كه اغلب 35 سال بيشتر ندارند.

با اين روپوش سفيدي كه تنم كرده اند، انگار بازگشته ام به 15 سال پيش. روزهاي دانشكده شيمي، برج تقطير و ارلن و بورت و تيتراسيون. اما به خود كه مي آيم ميكروفون به دست در كارخانه هسته اي نطنز هستم و در ميان دانشمندان هسته اي ايران.

«دانشمند هسته اي » كه مي گويند خيالت نرود به سمت پيرمردي با موهاي سفيد فرفري شبيه اينشتين. اين جا دانشمند هسته اي يعني همين جوان هاي ساده پوش، با چشم هاي معصوم و ته لهجه اي كه روشن مي كند هركدام شان از كدام گوشه ايران آمده اند.

دانشمند هسته اي يعني كسي كه با دست  خالي و  يك حقوق معمولي، دور از خانواده تمام توانش را گذاشته تا از «هيچ»، ما را يك گام به جلو ببرد.از «هيچ» كه مي گويم مبالغه نيست.از هيچ يعني وقتي تحريم ا ت كرده اند، بنشيني از اين سايت و آن سايت، از اين كتاب و آن كتاب، پاي حرف اين آدم باتجربه وآن مدير قديمي كلمه كلمه ها را كشف كني و بعد با هزار خون دل، اين يافته ها را سر هم كني تا بشود:«مجتمع سوخت هسته اي» و چرخه سوخت در مملكت كامل شود.

در حلقه اين جمع ايستاده ام و از آن رو كه ايراني جماعت با ديدن پزشك و خبرنگار ياد همه دردهايش مي افتد دارم به ناله ها و گله ها گوش مي كنم.

همچنان كه باورم نمي شد دانشمندان هسته اي ما همين جوان ها باشند، باورم نمي شد كه «دردانه» هاي علمي ما اين طور از نبود هر امكان رفاهي و حقوق مناسب و نظام سامان يافته كاري گله مند باشند. اما بودند.

من فكر مي كنم ايراني ها بزرگ ترين تركيب كنندگان «گله» و «غيرت» اند. وگرنه چگونه مي شود روي اين سنگلاخ «نبودن» ها و «نداشتن» ها و«ندادن» ها در حالي كه داري از دست بعضي ها خون دل مي خوري، گام به پيش بگذاري و افتخار خلق كني.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:29 توسط محمد دلاوری| |

 

 

از پنجره هواپيما که زمين سبز مخملين ،با آن خانه هاي سقف شيرواني روييده در ميان درختان نمودار ميشود ،تصوير ،هرچند دلچسب و زيباست  اما شگفت زده  ميشوم که چرا اينجا با تصوير ي  که من در خيالم از سوييس دارم نميخواند؟

سوييس براي من آميختگي تمام عيار مدرنيته و طبيعت بود اما وقتي پشت ترافيک راه فرودگاه تا هتل مانده ام و به ساختمانهاي گاه رنگ و رو رفته  نگاه ميکنم با خودم ميگويم اگر عنايت طبيعت نبود و اين هواي دل انگيز و پر از لطافت، آيا اين خاک اينگونه شهره ميشد به زيبايي ؟

اشتباه نشود ،معناي اين  نوشته  اين نيست که ژنو زيبا نيست ،بلکه ميخواهم بگويم با آنکه من سفر بسيار رفته ام اما هنوز انگار در چهار ديواري ذهنم زندگي ميکنم که اينقدر ميان من و واقعيت فاصله روييده است

شايد من بي تقصيرم ،چون هر چه باشد خاک من يک ميليون بناي تاريخي دارد و در خود چهار فصل را در هر فصل دارد و از ديدني و خوردني و شنيدني هر چه بخواهي دارد اما وقتي در خيابانهاي  شهر راه ميروم گويي که اينجا نقطه آخر جهان است از بس که مسافر غير ايراني کم ميبيني و يادم مي آيد از آن روز که ميخواستم جايي دلار خرج کنم و فروشنده وحشت زده به من و دلارها نگاه ميکرد که انگار نه ،که حتما ميخواهم سرش کلاه بگذارم ،گويا تمام اين سالها که در خيابان ولي عصر وسايل کامپيوتر ميفروخت حتي يک نفر با پول غير ايراني سراغش نيامده بود

فقط شگفتي من از تفاوت تصوير ذهني و عينيم از ژنو نبود ،وقتي هم رييس جمهور سخنرانيش را در اجلاس  آغاز کرد و چند نفر داد و فرياد کردند ،آنقدر به نشست هاي ساکت و خواب آور داخلي عادت کرده ام که انگار دنيا به اخر رسيده مانده بودم که حالا  بايد چه کنم و مثل مرغ سر کنده داشتم از پله هاي مقر اروپايي سازمان ملل بالا و پايين ميدويدم که رسيدم به محل استراحت معترضان و عجب اينکه چادري برپاکرده بودند با وسايل کامل پذيرايي و چند نفر آن طرف ساز ميزدند و اين طرف قهوه بستني ميخوردند انگار نه انگار همينها بودند که يک ساعت پيش داشتند خودشان را خفه ميکردند

هر چه باشد دماغ قرمزها خوب ميدانستند  که اين کار ،کار هر بارشان است و براي هر نشست و کنفرانسي از اين برنامه ها دارند و نبايد زياد به خودشان فشار بياورند که نکند دفعه بعد کم بياورند

هنوز هواپيماي ما روي باند مهر آباد ننشسته بود که با خبر شدم موضوع اجلاس ژنو هم مثل هر موضوع ديگري اهل سياست را به دودسته تقسيم کرده است  گروه اول  غمزده لب ميگزند که ديدي چه خاکي به سرمان شد و رييس جمهورمان که نماد ملت است را مسخره کردند و آبرويمان رفت و آه و دريغ و افسوس ....بي اعتنا به اينکه شايد نشستي نباشد در دنيا که نهادهاي غير دولتي و مردم عادي آنجا باشند و  اين اعتراض ها و فريادها در آن نباشد و سياستمداران بود و نبود اين داد و فريادها را نشانه  پيروزي يا شکست نميدانند و گرنه هيچ کدامشان نبايد پا را از مرزهايشان بيرون بگذارند و مگر از ان جمع بزرگ آن گروه اکثريتي که تا آخر نشستند آدم نبودند که قرشمال بازي اين چند نفر باعث سر افکندگي ماشود ؟

يا بعضي چنان ذوق زده نام سخنراني رييس جمهور را گذاشته اند "حماسه" و ميگويند که احمدي نژاد سخنان حقش را به قلب اروپا برد و صهيونيزم را عصباني کرد که گويا رييس جمهور براي بردن حرفش به قلب اروپا مانند يک فرد عادي  محتاج چنان سفري است و انگار نه انگار که هر موضع گيري رييس جمهور اگر ابعاد جهاني داشته باشد خواه ناخواه در جهان منعکس ميشودو با اين استدلال لابد بايد از رييس جمهور خواست به هر کشوري که ميرود سخنراني مفصلي عليه صهيونيزم ايراد کند تا بر عصبانيت صهيونيست ها بيفزايد و مردم دنيا بيشتر سخنان او را بشنوند و اصلا مگر حرف جديدي در ان سخنراني بود که اين همه احساساتي شده ايم و يا اينکه جز اتفاقي که افتاد چه اتفاقي ممکن بود رخ دهد که اين "حماسه "باشد و آن غير حماسه ؟

القصه ...شايد برخي از اهل سياست خيلي بدشان  نيايداز اينکه با اين تفسيرهاي سياه و سفيد ما دچار خطاي ديد شويم  اما قبول اين نگاههاي يکسويه محتاج ذهني است که مدتي در چارديواري خويش  محبوس مانده  و علاقمند باشد بي تحليل مقدمات و ابعاد ،دنيا را آنطور ببيند که دوست دارد نه آنطور که هست 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:52 توسط محمد دلاوری| |

گزارش قدرت هوشمند را  اگر ديديد مشتاقم نظرتان را بدانم ،هنوز اينجا امکان ديدنش وجود دارد البته اگر اينترنت پرسرعت داريد ،و چه بهتر به کلي گويي "خيلي خوب بود "،"خيلي بد بود "اکتفا نکنيد

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:14 توسط محمد دلاوری| |

هنوز دو روزي از گلايه هايم از جاده هاي مسلخ گونه نگذشت که خبر دادند دوست و برادرم حميد عزيز ،ستون هاي خيمه جانش را در يکي از جاده هاي اين خاک جا گذاشت

نميدانم در قلب پدر و مادري که به شوق ديدن فرزند راه به جاده ميسپرد چه ميگذرد اما ميدانم که  در قلب فرزندي که جاده ها او را تنها کرده اند اتشي است که شايد تا هميشه شعله ور است

                              خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه

                              و اگر تو در قلب هاي اتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري

                              خوشا شکسته دلي .........

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:54 توسط محمد دلاوری| |

ميخواستم بروم عراق ،موقع خداحافظي هر کس نگاهم ميکرد انگار نگاه آخر باشد با دل نگراني ميگفت "برو ولي مواظب خودت باش "بعد انگار با رقتي مهربانانه در دلش ميگفت "طفلکي هنوز جوان است "

اما اين چند روزه که توفيق شد زائر امام هشتم باشم وقتي جاده نيشابور- سبزوار را طي ميکردم با خودم ميگفتم ان دلهاي نگران کجا هستند که ببينند اينجا چه قتلگاهي است که عراق به گرد پايش هم نميرسد

وقتي هر دو صد کيلومتر ناگهان گرد و خاکي به پا ميشد و از جاده خودرويي به اطراف پرتاب ميشد و يا هنگام عبور، يک کرور ماشين متوقف ميديدي که براي يک تصادف بزرگ ايستاده اند با خودت ميگفتي "يعني ممکن است اين چهار چرخ من، تا مقصد رنگ آسمان را نبيند ؟"

در روزهاي بعد از جنگ که جاده هاي لبنان هنوز اوضاع خرابي داشتند ما با ماشين اجاره اي شايد تمام لبنان را گشتيم و در اين سفر به عراق هم به تناسب، سفر زميني کم نداشتيم اما هيچ کدام از اين سفرها دل نگراني سفر به مشهد را نداشت و اين رانندگي و اين حوادث را  در هيچ جاده اي در هيچ جاي دنيا نديده بودم

راستي اين جاده است يا مسلخ که تو در هر قدمش خود را براي قرباني شدن آماده کني ؟آن هم قرباني شدن براي ناداني ناداني  که هنوز مانند سه دهه پيش  خيال  ميکند هر چه بيشتر پدال گاز را فشار دهد ،ميتواند جلوي سر و همسر و رفيق و اشنا بيشتر احساس افتخار کند

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط محمد دلاوری| |

 

 

روز نوزدهم بهمن ساعت ۲۱ از شبکه يک گزارش ۱۵ دقيقه اي من درباره موضوع "هسته اي"پخش خواهد شد

سعي کرده ام مروري کنم بر آنچه از اغاز تا اکنون در حوزه فناوري هسته اي ايران گذشته است هر چند اين مجال کوتاه ،مجالي براي شرح و بسط زواياي اين موضوع نبود

بوش در دوران هشت ساله خود آنقدر در بازي سياسي در زمين هسته اي ايران دچار خطا شد که به نظر ميرسد اوباما بر اساس سياست "تغيير"ناچار است کمي هوشمندانه تر مهره ها را بچيند

بازي با حريف باهوش هر چند خطرناک تر اما دلچسب تر است

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:57 توسط محمد دلاوری| |

 

 

تا نیمه های شب کنار حرم امامین در کاظمین بودم ،یه گروه ایرانی امده بودند برای گل آرایی حرم پدر و پسر امام رضا ،حرم چه احساس شگفتی داره تو اون خلوتیه نیمه شب ،گزارشش نیمروز امروز پخش شد

.............

رفتم یه خونه عجیب تو بغداد ،خونه مردی که توی حیاطش شیر ،کرکس ،تمساح ،شترمرغ ،طاووس و آهو نگه میداره ،جالب این بود برام که وقتی این مردم از ترس جونشون هر روزو با هزار استرس سر میکردن این مرد دنبال غذا برای حیوناش بوده که از گرسنگی نمیرن ،چه معجون عجیبیه آدمی و چه داستان عجیب تریه زندگی و عشق.........

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:0 توسط محمد دلاوری|


Design By : Night Skin