تبليغاتX
اعترافات

اعترافات

يادداشتهاي محمد دلاوري(خبرنگار واحد مرکزي خبر)

 

 

من پيش بيني  ميکنم اگر آرایش سیاسی تغییر نکند  ميزان مشارکت بين ۳۰ تا ۳۳ ميليون خواهد بود و موسوی و احمدی نژاد به دور دوم میروند

چون  اگر فرض کنید ۳۰ میلیون در انتخابات شرکت کنند برنده باید دستکم ۱۵ میلیون رای بیاورد و چون دستکم ۵ تا ۷ میلیون رای به کروبی و میرحسین تعلق دارد رای رقیب ۸ تا ۱۰ میلیون خواهد بود که با توجه به رقابت سنگین موجود دور از ذهن به نظر میرسد

موافقید ؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:9  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

هر لحظه جمع خبرنگاران سرک میکشند که شاید باز یک آدم عجیب و غریب سر برسد تا سوژه تفریح و حاشیه نویسی از ستاد انتخابات کشور شود

همین چند دقیقه پیش یکی با موهای فشن آمده بود ،برای نامزدی ریاست  جمهوری ثبت نام کرد و وقتی به محل خبرنگاران آمد چنان هجومی به سمتش شد که مطمئنم در تمام عمر اینقدر "توجه"به خودش ندیده بود

طرف به قول خودش "رپر"بود که یعنی خواننده رپ و بعد از اجرای یک قطعه سیاسی ،برنامه های آینده اش رابرای ریاست جمهوری اعلام کرد و رفت واین فقط بخش کوچکی از این قصه خنده دار است  

دنیا برای رها یی از این داستان خنده دار یک راه حل ساده پیدا کرده ،و اینکه برای ثبت نام باید ۵۰۰ امضا از سیاسیون بیاوری ،به همین سادگی و من نمی دانم ما در دو دو تا چارتای چه مشکلی گرفتار شده ایم که اینطور خودمان را جلوی دوربین این همه خبرگزاری خارجی به سوژه شوخی تبدیل کرده ایم

با نهایت احترام به تمام نهادهای تصمیم گیر و با اطلاع از همه مراحل حقوقی موضوع باید گفت:آقایان !  این شوخی بی نمک دارد زیاده از حد کش دار میشود ،لطفا کاری کنید ،اگر زحمتی نیست !

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط محمد دلاوری  | 

 

این مطلب را برای آخرین شماره همشهری جوان نوشتم

 

انگار پاگذاشته ام به آزمايشگاه دانشگاه. بس كه همه بيش از آن چه فكر كني جوانند.

صورت ها را با ماسك پوشانده اند كه شناخته نشوند. اما به راحتي روشن است كه اغلب 35 سال بيشتر ندارند.

با اين روپوش سفيدي كه تنم كرده اند، انگار بازگشته ام به 15 سال پيش. روزهاي دانشكده شيمي، برج تقطير و ارلن و بورت و تيتراسيون. اما به خود كه مي آيم ميكروفون به دست در كارخانه هسته اي نطنز هستم و در ميان دانشمندان هسته اي ايران.

«دانشمند هسته اي » كه مي گويند خيالت نرود به سمت پيرمردي با موهاي سفيد فرفري شبيه اينشتين. اين جا دانشمند هسته اي يعني همين جوان هاي ساده پوش، با چشم هاي معصوم و ته لهجه اي كه روشن مي كند هركدام شان از كدام گوشه ايران آمده اند.

دانشمند هسته اي يعني كسي كه با دست  خالي و  يك حقوق معمولي، دور از خانواده تمام توانش را گذاشته تا از «هيچ»، ما را يك گام به جلو ببرد.از «هيچ» كه مي گويم مبالغه نيست.از هيچ يعني وقتي تحريم ا ت كرده اند، بنشيني از اين سايت و آن سايت، از اين كتاب و آن كتاب، پاي حرف اين آدم باتجربه وآن مدير قديمي كلمه كلمه ها را كشف كني و بعد با هزار خون دل، اين يافته ها را سر هم كني تا بشود:«مجتمع سوخت هسته اي» و چرخه سوخت در مملكت كامل شود.

در حلقه اين جمع ايستاده ام و از آن رو كه ايراني جماعت با ديدن پزشك و خبرنگار ياد همه دردهايش مي افتد دارم به ناله ها و گله ها گوش مي كنم.

همچنان كه باورم نمي شد دانشمندان هسته اي ما همين جوان ها باشند، باورم نمي شد كه «دردانه» هاي علمي ما اين طور از نبود هر امكان رفاهي و حقوق مناسب و نظام سامان يافته كاري گله مند باشند. اما بودند.

من فكر مي كنم ايراني ها بزرگ ترين تركيب كنندگان «گله» و «غيرت» اند. وگرنه چگونه مي شود روي اين سنگلاخ «نبودن» ها و «نداشتن» ها و«ندادن» ها در حالي كه داري از دست بعضي ها خون دل مي خوري، گام به پيش بگذاري و افتخار خلق كني.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:29  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

از پنجره هواپيما که زمين سبز مخملين ،با آن خانه هاي سقف شيرواني روييده در ميان درختان نمودار ميشود ،تصوير ،هرچند دلچسب و زيباست  اما شگفت زده  ميشوم که چرا اينجا با تصوير ي  که من در خيالم از سوييس دارم نميخواند؟

سوييس براي من آميختگي تمام عيار مدرنيته و طبيعت بود اما وقتي پشت ترافيک راه فرودگاه تا هتل مانده ام و به ساختمانهاي گاه رنگ و رو رفته  نگاه ميکنم با خودم ميگويم اگر عنايت طبيعت نبود و اين هواي دل انگيز و پر از لطافت، آيا اين خاک اينگونه شهره ميشد به زيبايي ؟

اشتباه نشود ،معناي اين  نوشته  اين نيست که ژنو زيبا نيست ،بلکه ميخواهم بگويم با آنکه من سفر بسيار رفته ام اما هنوز انگار در چهار ديواري ذهنم زندگي ميکنم که اينقدر ميان من و واقعيت فاصله روييده است

شايد من بي تقصيرم ،چون هر چه باشد خاک من يک ميليون بناي تاريخي دارد و در خود چهار فصل را در هر فصل دارد و از ديدني و خوردني و شنيدني هر چه بخواهي دارد اما وقتي در خيابانهاي  شهر راه ميروم گويي که اينجا نقطه آخر جهان است از بس که مسافر غير ايراني کم ميبيني و يادم مي آيد از آن روز که ميخواستم جايي دلار خرج کنم و فروشنده وحشت زده به من و دلارها نگاه ميکرد که انگار نه ،که حتما ميخواهم سرش کلاه بگذارم ،گويا تمام اين سالها که در خيابان ولي عصر وسايل کامپيوتر ميفروخت حتي يک نفر با پول غير ايراني سراغش نيامده بود

فقط شگفتي من از تفاوت تصوير ذهني و عينيم از ژنو نبود ،وقتي هم رييس جمهور سخنرانيش را در اجلاس  آغاز کرد و چند نفر داد و فرياد کردند ،آنقدر به نشست هاي ساکت و خواب آور داخلي عادت کرده ام که انگار دنيا به اخر رسيده مانده بودم که حالا  بايد چه کنم و مثل مرغ سر کنده داشتم از پله هاي مقر اروپايي سازمان ملل بالا و پايين ميدويدم که رسيدم به محل استراحت معترضان و عجب اينکه چادري برپاکرده بودند با وسايل کامل پذيرايي و چند نفر آن طرف ساز ميزدند و اين طرف قهوه بستني ميخوردند انگار نه انگار همينها بودند که يک ساعت پيش داشتند خودشان را خفه ميکردند

هر چه باشد دماغ قرمزها خوب ميدانستند  که اين کار ،کار هر بارشان است و براي هر نشست و کنفرانسي از اين برنامه ها دارند و نبايد زياد به خودشان فشار بياورند که نکند دفعه بعد کم بياورند

هنوز هواپيماي ما روي باند مهر آباد ننشسته بود که با خبر شدم موضوع اجلاس ژنو هم مثل هر موضوع ديگري اهل سياست را به دودسته تقسيم کرده است  گروه اول  غمزده لب ميگزند که ديدي چه خاکي به سرمان شد و رييس جمهورمان که نماد ملت است را مسخره کردند و آبرويمان رفت و آه و دريغ و افسوس ....بي اعتنا به اينکه شايد نشستي نباشد در دنيا که نهادهاي غير دولتي و مردم عادي آنجا باشند و  اين اعتراض ها و فريادها در آن نباشد و سياستمداران بود و نبود اين داد و فريادها را نشانه  پيروزي يا شکست نميدانند و گرنه هيچ کدامشان نبايد پا را از مرزهايشان بيرون بگذارند و مگر از ان جمع بزرگ آن گروه اکثريتي که تا آخر نشستند آدم نبودند که قرشمال بازي اين چند نفر باعث سر افکندگي ماشود ؟

يا بعضي چنان ذوق زده نام سخنراني رييس جمهور را گذاشته اند "حماسه" و ميگويند که احمدي نژاد سخنان حقش را به قلب اروپا برد و صهيونيزم را عصباني کرد که گويا رييس جمهور براي بردن حرفش به قلب اروپا مانند يک فرد عادي  محتاج چنان سفري است و انگار نه انگار که هر موضع گيري رييس جمهور اگر ابعاد جهاني داشته باشد خواه ناخواه در جهان منعکس ميشودو با اين استدلال لابد بايد از رييس جمهور خواست به هر کشوري که ميرود سخنراني مفصلي عليه صهيونيزم ايراد کند تا بر عصبانيت صهيونيست ها بيفزايد و مردم دنيا بيشتر سخنان او را بشنوند و اصلا مگر حرف جديدي در ان سخنراني بود که اين همه احساساتي شده ايم و يا اينکه جز اتفاقي که افتاد چه اتفاقي ممکن بود رخ دهد که اين "حماسه "باشد و آن غير حماسه ؟

القصه ...شايد برخي از اهل سياست خيلي بدشان  نيايداز اينکه با اين تفسيرهاي سياه و سفيد ما دچار خطاي ديد شويم  اما قبول اين نگاههاي يکسويه محتاج ذهني است که مدتي در چارديواري خويش  محبوس مانده  و علاقمند باشد بي تحليل مقدمات و ابعاد ،دنيا را آنطور ببيند که دوست دارد نه آنطور که هست 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:52  توسط محمد دلاوری  | 

گزارش قدرت هوشمند را  اگر ديديد مشتاقم نظرتان را بدانم ،هنوز اينجا امکان ديدنش وجود دارد البته اگر اينترنت پرسرعت داريد ،و چه بهتر به کلي گويي "خيلي خوب بود "،"خيلي بد بود "اکتفا نکنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط محمد دلاوری  | 

هنوز دو روزي از گلايه هايم از جاده هاي مسلخ گونه نگذشت که خبر دادند دوست و برادرم حميد عزيز ،ستون هاي خيمه جانش را در يکي از جاده هاي اين خاک جا گذاشت

نميدانم در قلب پدر و مادري که به شوق ديدن فرزند راه به جاده ميسپرد چه ميگذرد اما ميدانم که  در قلب فرزندي که جاده ها او را تنها کرده اند اتشي است که شايد تا هميشه شعله ور است

                              خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه

                              و اگر تو در قلب هاي اتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري

                              خوشا شکسته دلي .........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:54  توسط محمد دلاوری  | 

ميخواستم بروم عراق ،موقع خداحافظي هر کس نگاهم ميکرد انگار نگاه آخر باشد با دل نگراني ميگفت "برو ولي مواظب خودت باش "بعد انگار با رقتي مهربانانه در دلش ميگفت "طفلکي هنوز جوان است "

اما اين چند روزه که توفيق شد زائر امام هشتم باشم وقتي جاده نيشابور- سبزوار را طي ميکردم با خودم ميگفتم ان دلهاي نگران کجا هستند که ببينند اينجا چه قتلگاهي است که عراق به گرد پايش هم نميرسد

وقتي هر دو صد کيلومتر ناگهان گرد و خاکي به پا ميشد و از جاده خودرويي به اطراف پرتاب ميشد و يا هنگام عبور، يک کرور ماشين متوقف ميديدي که براي يک تصادف بزرگ ايستاده اند با خودت ميگفتي "يعني ممکن است اين چهار چرخ من، تا مقصد رنگ آسمان را نبيند ؟"

در روزهاي بعد از جنگ که جاده هاي لبنان هنوز اوضاع خرابي داشتند ما با ماشين اجاره اي شايد تمام لبنان را گشتيم و در اين سفر به عراق هم به تناسب، سفر زميني کم نداشتيم اما هيچ کدام از اين سفرها دل نگراني سفر به مشهد را نداشت و اين رانندگي و اين حوادث را  در هيچ جاده اي در هيچ جاي دنيا نديده بودم

راستي اين جاده است يا مسلخ که تو در هر قدمش خود را براي قرباني شدن آماده کني ؟آن هم قرباني شدن براي ناداني ناداني  که هنوز مانند سه دهه پيش  خيال  ميکند هر چه بيشتر پدال گاز را فشار دهد ،ميتواند جلوي سر و همسر و رفيق و اشنا بيشتر احساس افتخار کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:40  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

روز نوزدهم بهمن ساعت ۲۱ از شبکه يک گزارش ۱۵ دقيقه اي من درباره موضوع "هسته اي"پخش خواهد شد

سعي کرده ام مروري کنم بر آنچه از اغاز تا اکنون در حوزه فناوري هسته اي ايران گذشته است هر چند اين مجال کوتاه ،مجالي براي شرح و بسط زواياي اين موضوع نبود

بوش در دوران هشت ساله خود آنقدر در بازي سياسي در زمين هسته اي ايران دچار خطا شد که به نظر ميرسد اوباما بر اساس سياست "تغيير"ناچار است کمي هوشمندانه تر مهره ها را بچيند

بازي با حريف باهوش هر چند خطرناک تر اما دلچسب تر است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:57  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

تا نیمه های شب کنار حرم امامین در کاظمین بودم ،یه گروه ایرانی امده بودند برای گل آرایی حرم پدر و پسر امام رضا ،حرم چه احساس شگفتی داره تو اون خلوتیه نیمه شب ،گزارشش نیمروز امروز پخش شد

.............

رفتم یه خونه عجیب تو بغداد ،خونه مردی که توی حیاطش شیر ،کرکس ،تمساح ،شترمرغ ،طاووس و آهو نگه میداره ،جالب این بود برام که وقتی این مردم از ترس جونشون هر روزو با هزار استرس سر میکردن این مرد دنبال غذا برای حیوناش بوده که از گرسنگی نمیرن ،چه معجون عجیبیه آدمی و چه داستان عجیب تریه زندگی و عشق.........

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:0  توسط محمد دلاوری 

 

 

یه سوژه تو نجف هست که از بس درباره اش گزارش زدن کلیشه شده ،خونه اما م تو سالای ۴۳ تا ۵۷

،واسه همین من فقط رفتم برای دیدن این خونه نه گزارش زدن ،راستی من خونه عالمان دینی تو بعضی کشورای دنیا رو دیدم ،اغلب قصری و دم و دستگاهی دارن واسه همینه دیدن خونه امام یا علمایی از این دست برام خیلی شیرینه

بگذریم ،رفتم که خونه رو ببینم دیدم ای بابا ،خونه فرو ریخته ،یعنی خراب شده ،نه اینکه یه کم آسیب دیده باشه ،نه ،یه تل خاک شده ،اونقد آب نشت کرده و کسی به دادش نرسیده که کلا خوابیده رو زمین

دفتر امام هم کنارشه و اونم اگه به دادش نرسن تا خرابی فاصله ای نداره ،با دوربین شخصی یه گزارش کوتاه درست کردم و به ۲۰.۳۰ دادم که شاید امروز پخش کنه ،هر چند هنوز گزارش دادستان دادگاه صدام رو پخش نکرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 12:25  توسط محمد دلاوری  |