از پنجره هواپيما که زمين سبز مخملين ،با آن خانه هاي سقف شيرواني روييده در ميان درختان نمودار ميشود ،تصوير ،هرچند دلچسب و زيباست اما شگفت زده ميشوم که چرا اينجا با تصوير ي که من در خيالم از سوييس دارم نميخواند؟
سوييس براي من آميختگي تمام عيار مدرنيته و طبيعت بود اما وقتي پشت ترافيک راه فرودگاه تا هتل مانده ام و به ساختمانهاي گاه رنگ و رو رفته نگاه ميکنم با خودم ميگويم اگر عنايت طبيعت نبود و اين هواي دل انگيز و پر از لطافت، آيا اين خاک اينگونه شهره ميشد به زيبايي ؟
اشتباه نشود ،معناي اين نوشته اين نيست که ژنو زيبا نيست ،بلکه ميخواهم بگويم با آنکه من سفر بسيار رفته ام اما هنوز انگار در چهار ديواري ذهنم زندگي ميکنم که اينقدر ميان من و واقعيت فاصله روييده است
شايد من بي تقصيرم ،چون هر چه باشد خاک من يک ميليون بناي تاريخي دارد و در خود چهار فصل را در هر فصل دارد و از ديدني و خوردني و شنيدني هر چه بخواهي دارد اما وقتي در خيابانهاي شهر راه ميروم گويي که اينجا نقطه آخر جهان است از بس که مسافر غير ايراني کم ميبيني و يادم مي آيد از آن روز که ميخواستم جايي دلار خرج کنم و فروشنده وحشت زده به من و دلارها نگاه ميکرد که انگار نه ،که حتما ميخواهم سرش کلاه بگذارم ،گويا تمام اين سالها که در خيابان ولي عصر وسايل کامپيوتر ميفروخت حتي يک نفر با پول غير ايراني سراغش نيامده بود
فقط شگفتي من از تفاوت تصوير ذهني و عينيم از ژنو نبود ،وقتي هم رييس جمهور سخنرانيش را در اجلاس آغاز کرد و چند نفر داد و فرياد کردند ،آنقدر به نشست هاي ساکت و خواب آور داخلي عادت کرده ام که انگار دنيا به اخر رسيده مانده بودم که حالا بايد چه کنم و مثل مرغ سر کنده داشتم از پله هاي مقر اروپايي سازمان ملل بالا و پايين ميدويدم که رسيدم به محل استراحت معترضان و عجب اينکه چادري برپاکرده بودند با وسايل کامل پذيرايي و چند نفر آن طرف ساز ميزدند و اين طرف قهوه بستني ميخوردند انگار نه انگار همينها بودند که يک ساعت پيش داشتند خودشان را خفه ميکردند
هر چه باشد دماغ قرمزها خوب ميدانستند که اين کار ،کار هر بارشان است و براي هر نشست و کنفرانسي از اين برنامه ها دارند و نبايد زياد به خودشان فشار بياورند که نکند دفعه بعد کم بياورند
هنوز هواپيماي ما روي باند مهر آباد ننشسته بود که با خبر شدم موضوع اجلاس ژنو هم مثل هر موضوع ديگري اهل سياست را به دودسته تقسيم کرده است گروه اول غمزده لب ميگزند که ديدي چه خاکي به سرمان شد و رييس جمهورمان که نماد ملت است را مسخره کردند و آبرويمان رفت و آه و دريغ و افسوس ....بي اعتنا به اينکه شايد نشستي نباشد در دنيا که نهادهاي غير دولتي و مردم عادي آنجا باشند و اين اعتراض ها و فريادها در آن نباشد و سياستمداران بود و نبود اين داد و فريادها را نشانه پيروزي يا شکست نميدانند و گرنه هيچ کدامشان نبايد پا را از مرزهايشان بيرون بگذارند و مگر از ان جمع بزرگ آن گروه اکثريتي که تا آخر نشستند آدم نبودند که قرشمال بازي اين چند نفر باعث سر افکندگي ماشود ؟
يا بعضي چنان ذوق زده نام سخنراني رييس جمهور را گذاشته اند "حماسه" و ميگويند که احمدي نژاد سخنان حقش را به قلب اروپا برد و صهيونيزم را عصباني کرد که گويا رييس جمهور براي بردن حرفش به قلب اروپا مانند يک فرد عادي محتاج چنان سفري است و انگار نه انگار که هر موضع گيري رييس جمهور اگر ابعاد جهاني داشته باشد خواه ناخواه در جهان منعکس ميشودو با اين استدلال لابد بايد از رييس جمهور خواست به هر کشوري که ميرود سخنراني مفصلي عليه صهيونيزم ايراد کند تا بر عصبانيت صهيونيست ها بيفزايد و مردم دنيا بيشتر سخنان او را بشنوند و اصلا مگر حرف جديدي در ان سخنراني بود که اين همه احساساتي شده ايم و يا اينکه جز اتفاقي که افتاد چه اتفاقي ممکن بود رخ دهد که اين "حماسه "باشد و آن غير حماسه ؟
القصه ...شايد برخي از اهل سياست خيلي بدشان نيايداز اينکه با اين تفسيرهاي سياه و سفيد ما دچار خطاي ديد شويم اما قبول اين نگاههاي يکسويه محتاج ذهني است که مدتي در چارديواري خويش محبوس مانده و علاقمند باشد بي تحليل مقدمات و ابعاد ،دنيا را آنطور ببيند که دوست دارد نه آنطور که هست