اعترافات

يادداشتهاي محمد دلاوري

بهار اگر به لباس نو و ماهی قرمز و سبزه وسیر و سرکه باشد ساکنان این گوشه زمین هم بهارشان بهار است . اگر به این باشد که هفت قلم ملزومات هفت سین ،  بهار را با خود بیاورد ، از محله ما تا بهار چهار ایستگاه مترو فاصله است ، اولین فروشگاه ایرانی یا سوری یا ترک  هر چه بخواهی از سیر و سنجد و سمنو و حتی ماهی قرمزت را فراهم میکنند ، بهار اگر به درخت و سبزه و شکوفه باشد که فاصله ما با بهار در این گوشه از غرب زمین به قدر چند قدم است ،  این خاک هر چه نداشته باشد تا دلت بخواهد درخت و سبزه و گل و گیاه دارد ، از پنجره که بیرون را نگاه کنی درخت تا درخت همه چونان قشون اماده به جنگ بهار سر برآورده اند به آماده باش لحظه شکفتن و برآمدن

این صدای خوش هر روز صبح پرندگان ، این سرمای سوزناک بروکسل که هرروز از مهابتش کم میشود ، این زمین یخ زده که دارد جان میگیرد ، همه نوید بهار میدهند اما عجبا که یک جای کار میلنگد که تو در میان این همه اسباب و آلات و ملزومات عید میبینی که عید نیامده ، اینجا که همه چیز هست ، از درخت و شکوفه و ماهی و هفت سین ، چرا عید نمی اید پس ؟

چرا اصلا از اینجا سردرآوردم من ؟ هزار سال است بهاریه نویسان ، بهاریه نوشته اند به شادمانی آمدن عید و بهار البته من هم قصد ندارم قصه غربت و غریبی و از این دست بگویم ، فقط همین را بگویم ، در این دو عیدی که دور از ایران بودم فهمیدم ، آنچه عید را می آورد ، نه بهار است و نه ماهی قرمز و سبزه و شکوفه و غیره ، همه اینها هست اما  عید حاصل عزم آدمهایی است که در لحظه ای و با قراری از پیش ناگهان روزهایشان را رنگ دیگری میزنند ، شکوفه و درخت و طبیعت بهانه است ، اینها باشند یا نباشند ، وقتی شهری عزم عید کند ، عید می آید و اگر نه ، نه ، فهمیدم ، مبارک ماییم که یکباره بر ایام رنگ مبارکی میزنیم وگرنه میشود شکوفه سربزند و اصلا مردم شهر خبر هم نشوند ، همانطور که میلیونها نفر با بارش چهار تا پرک برف در شب ژانویه ذوق زده میشوند و ما شاید اصلا عین خیالمان هم نباشد و میان ان برف با برف قبل و بعد فرقی نگذاریم

القصه ، حالا ما میمانیم و پنجره ای باز رو به محله سنت پیر بروکسل و سرمایی که در حال رفتن است و این پرسش ها که در این شهر که مردمانش عزم عید ندارند ،  عزم عید کردن داری ؟ قصد شکوفه زدن داری ؟ در تنهایی قصد برخاستن داری ؟ بهار آمده به کمکت ، به خودت کمک میکنی برای سرزندگی  ؟ روزگار را به شادمانی خود مبارک میکنی ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:24  توسط محمد دلاوری  | 

تو فکر یک سقفم 

حوالی غرب تهران 

80 متر هم کافیه 

الهی که مستاجرت شوم 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:29  توسط محمد دلاوری  | 

 

 باران اشک های خداوند است در اندوه کودکانی که همبازی انان بار سنگین زندگی است ، 

 

بیا بريم يه جا یی که خدا هست 

سرمونو رو شونه هاش بذاريم 

يه كم گريه كنيم دلمون واشه 

ولي غمي روي غماش نذاريم 

آخه خدام دلش گرفته خيلي 

اين بارونا همش اشكاي اونه 

ميگن غمگينه از بس توي دنياش  

شكسنه دلا ميگيرن بهونه

خدا خيلي دلش گرفته اي كاش 

براش یه لقمه ای غذا بگیریم

بگيم غصه نخور خداي خوبم 

ما هم مثل تو تو دنيا غريبيم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:51  توسط محمد دلاوری  | 

ظاهرا به هانیه توسلی گفته اند درگذشت مرحوم پاشایی را تسلیت بگو ، به علتی نگفته ، چنان طرف را آماج اهانت قرارداده اند که صفحه اش را در اینستا بسته رفته ، این موج اهانت به زمین و زمان و خود و دیگران و میل شدید به عقده گشایی در فضای مجازی قابل مطالعه اس ، مورد داشتیم طرف که دانشجو هم هست امده علنا فحاشی کرده و بعد از حذف نظرش دوباره فحاشی کرده که چرا نقد پذیر نیستید ، گاهی این پیج ها و کامنت ها داره نقش پشت در توالت های عمومی رو بازی میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:1  توسط محمد دلاوری  | 

مردم ستاره ها را بیشتر از فیزیکدان ها دوست دارند و عجیب اینکه فیزیکدان ها هم ستاره ها را بیشتر از همکارانشان ، قبول دارم که قبول کردنش سخت است اما خب چاره ای نیست ببعضی تنور دنیا را گرم نگه میدارند بعضی کنار همین تنور کیف دنیا را میکنند 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:55  توسط محمد دلاوری  | 

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم 

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:32  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

 روی کاغذ خیالات رنگارنگ، چهل سال ، به  مدد اسطوره ها و ادمها و برج ها و باروها و قصه ها و غصه ها چه نقش ها که نمیزد م، چه بیرحم است تند باد عقل که سرزمین افسانه های مرا نابود کرد  ، که اسطوره هایم را یکی یکی از من گرفت ، چه بیرحم است تند باد عقل 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:31  توسط محمد دلاوری  | 

 
 
الان  خوابي و ميدونم
موهات روي چشات ريختن 
چشات اما غمش از پشت اون 
انبوه مشكي رنگ معلومه 
*
الان بيخوابم و اما 
نميدونم چرا دارم 
تو رويام خوابي ميبينم 
كه خيلي خيلي مغمومه 
*
ندارمت ولي اينو بدون محبوب روياهام 
كه تو تموم دارايي يك مردي 
اگه ميري برو خوبم 
ولي اينو بدون 
هرروز 
يكي  ميگه عزيزم 
كاش برگردي 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:34  توسط محمد دلاوری  | 

من به روزم اما اونقدر دیر که دیگه بعیده کسی اینجا رو به یادش مونده باشه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:30  توسط محمد دلاوری  | 

من مرگ را 
چونان پرنده ای که در قفس خویش 
من مرگ را چونان تحمل یک برگ 
بر زهر خند یک نسیم دل انگیز 
من مرگ را 
چونان تلالو غمگین صبحگاه 
در چشمهای یک درخت 
تفسیر میکنم 
سنجاقکی پرید 
همین 
من مرگ را 
از پشت یک سراب غم انگیز 
از پشت انتظار 
از پشت برگهای سپید 
بر خرمن سیاه سکوت 
تکرار میکنم 
جنگل همان جنگل 
باران همان باران 
سنجاقکی پرید 
همین

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:10  توسط محمد دلاوری  | 

http://www.aparat.com/iribbxl

http://www.youtube.com/channel/UCcjUr6rqRCS62Kdjd-479rg?feature=g-high-crv


گزیده ای از گزارشهای بروکسل رو در یوتیوب و آپارات ببینید 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:53  توسط محمد دلاوری  | 

http://www.aparat.com/v/CjQwb


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:43  توسط محمد دلاوری  | 

نازک دلی 
مارا
تقدیر روزگار است 
ورنه 
فریاد میزدم 
هان ای زمانه 
روزگار 
در فصل غربت غمگین یادها 
در روزگار نامرادی شب های "روز" نام 
در فصل سرد جدایی 
مارا نه ، شعر و ترانه 
مارا نه ترجمان سلام و سحرگه و امید 
مارا تهمتنی 
ای روزگار
مارا تهمتنی آموز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:49  توسط محمد دلاوری  | 

سلام حضرت دلبر سلام قوس قمر 

زمين كه خير ندارد ز آسمان چه خبر 


تا دو هفته ايرانم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:26  توسط محمد دلاوری  | 

این نخستین بار است که جسارت میکنم و پا به حریم شعر میگذارم 


چگونه است 

که تا تو میروی 
تمام گریه های تلخ سالهای دور 
تمام اندوهان روزهای سخت 
تمام بغض های در دلم نهفته سالها 
به ناگهان 
ز راه میرسند 
* * *
چگونه است مگر 
که تا تو میروی 
تمام عاشقانه ها ،
تمام نقل های عشق های ناشکفته ، ناتمام 
به خانه ام هجوم میبرند 
* * *
دوباره گریه آمده است 
و من خیال میکنم 
تمام این سروده ها 
تمام قصه ها که ساختم 
دروغ بود 
تمام این نوشته ها 
سرشته ها 
فسانه بود 
من از نبودن تو گریه میکنم 
تمام شعرها بهانه بود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:8  توسط محمد دلاوری  | 



پیش ترها ، اشکی که از راه میرسید ، بهانه شاعرانه ای برایش فراهم میکردم ، چیزی زمزمه میکردم که یعنی آنقدرها هم دل نازک نیستم ، حزن نهفته در کلمات است ، اما آخر چه میشود که تا تو از کنارم میروی همه شاعرانه های غم انگیز از راه میرسند ؟ به خودم راست نمی گفتم ، شعر بهانه است ، من دلتنگ توام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:51  توسط محمد دلاوری  | 




مخملباف رو از موزه سینما حذف نکنید ، اقدام اخیرش رو هم در غرفه مربوطه تشریح کنید ، تاریخ که فقط شامل قسمت های قشنگ نیست 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:4  توسط محمد دلاوری  | 


در پاسخ دوستانی که میپرسند چطور خبرنگار تلویزیون شویم باید عرض کنم که  

1 - حتما در باشگاه خبرنگاران جوان ثبت نام کنید با این کار هم همسایه تلویزیون میشوید و هم رایگان کار یاد میگیرید . 

2 -در رشته های علوم انسانی ، به ویژه ارتباطات درس بخوانید ، البته کتاب و روزنامه هم فراوان بخوانید 

3 - حتی اگر شده به رایگان برای یک خبرگزاری یا نشریه خبر ، گزارش و مقاله بنویسید 

4 - گوش به زنگ باشید که کی درهای تلویزیون برای استخدام باز میشود 

5 - البته  اگر میانبر خاصی  بلدید به هیچ کدام از این توصیه ها هم توجه نکردید ،  نکردید 


اما در پاسخ دوستانی که میپرسند خوب است که خبرنگار شویم یا نه ، باید عرض کنم  ، به هوس شهرت و پول به این حرفه نیایید ، رسیدن به این دو در بازیگری و خوانندگی و از اینجور کارها بهتر حاصل میشود اما اگر سرتان برای سیاست و استرس درد میکند ، راه خوبی انتخاب کرده اید ، بفرمایید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:29  توسط محمد دلاوری  | 



خدا بزرگ تر از ادراک انبیاست

حسین پناهی با کمی تغییر

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:38  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

خیلی وقت است در راهیم و نمیرسیم ، راننده های قبلی را با فحش و لگد بیرون انداخته ایم ، بعضی مسافران معتقدند باید " اتوبوس " را هم عوض کنیم ، ساعتی نیست که مسافران در حال مجادله و منازعه و کتک کاری نباشند ، به زودی راننده جدیدی پشت فرمان مینشیند ، منتها نمیدانم چرا هرچه میگردم " مقصد " مان را روی نقشه نمیبیننم ، فکر کنم باید " نقشه " را هم عوض کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:59  توسط محمد دلاوری  | 

مطالب قدیمی‌تر