X
تبلیغات
اعترافات

اعترافات

يادداشتهاي محمد دلاوري


در پاسخ دوستانی که میپرسند چطور خبرنگار تلویزیون شویم باید عرض کنم که  

1 - حتما در باشگاه خبرنگاران جوان ثبت نام کنید با این کار هم همسایه تلویزیون میشوید و هم رایگان کار یاد میگیرید . 

2 -در رشته های علوم انسانی ، به ویژه ارتباطات درس بخوانید ، البته کتاب و روزنامه هم فراوان بخوانید 

3 - حتی اگر شده به رایگان برای یک خبرگزاری یا نشریه خبر ، گزارش و مقاله بنویسید 

4 - گوش به زنگ باشید که کی درهای تلویزیون برای استخدام باز میشود 

5 - البته  اگر میانبر خاصی  بلدید به هیچ کدام از این توصیه ها هم توجه نکردید ،  نکردید 


اما در پاسخ دوستانی که میپرسند خوب است که خبرنگار شویم یا نه ، باید عرض کنم  ، به هوس شهرت و پول به این حرفه نیایید ، رسیدن به این دو در بازیگری و خوانندگی و از اینجور کارها بهتر حاصل میشود اما اگر سرتان برای سیاست و استرس درد میکند ، راه خوبی انتخاب کرده اید ، بفرمایید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:29  توسط محمد دلاوری  | 



خدا بزرگ تر از ادراک انبیاست

حسین پناهی با کمی تغییر

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 20:38  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

خیلی وقت است در راهیم و نمیرسیم ، راننده های قبلی را با فحش و لگد بیرون انداخته ایم ، بعضی مسافران معتقدند باید " اتوبوس " را هم عوض کنیم ، ساعتی نیست که مسافران در حال مجادله و منازعه و کتک کاری نباشند ، به زودی راننده جدیدی پشت فرمان مینشیند ، منتها نمیدانم چرا هرچه میگردم " مقصد " مان را روی نقشه نمیبیننم ، فکر کنم باید " نقشه " را هم عوض کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 13:59  توسط محمد دلاوری  | 



میترسم ، وقتی که میبینم ، شاعران سیاستمدارانه شعر میگویند و سیاستمداران شاعرانه سخن میگویند

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 1:8  توسط محمد دلاوری  | 



دیدن واقعیت " عریان " تاب فراوان میخواهد ، بهتر که  لباس مختصری  " پوشیده  " باشد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 0:55  توسط محمد دلاوری  | 

      
 
این بار دیوان عدالت اداری به جنگ " قلیان " آمد تا بلکه بعد از به زانو درآمدن باقی جنگاوران ، این دیوان بتواند در منازعه تاریخی " قدرت " و " قلیان " بر این بالابلند عشوه گر نقش باز غلبه کند اما اگر دیوانسالاران این دیوان ، تاریخ منازعات پیشین را خوانده بودند ، شمشیر غلاف میکردند و عرض خود محفوظ میداشتند که لااقل دو دهه است ، قلیان پیروز هر منازعه ای بوده و دست بالا ، چند صباحی زیر تخت ها قایم شده ...
و باز سرافرازتر از پیش بالا آمده
سودای اینکه یک "میل ریشه دار" را به طرفه العینی محو و نابود کنیم ، رویای کودکانه ای است که هزار بار هم اگر به واقعیت نپیوندد برای برخی رویای شیرینی است ، البته حق دارند که به تجربه دیده اند که به زور تفنگ و طناب دار مردم از پای منقل بلند شدند ، پس فقط منتظر رای دیوان عدالت اداری بودند که قلیانها را غلاف کنند ، کاش ، به قدر قلیان دود کردنی فرصت تامل به خودشان میدادند
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 23:11  توسط محمد دلاوری  | 

 ما را به آرمانشهر خالی از عیب که  تا به حال هیچ بشری به انجا نرفته نبر ، ما را به یک آبادی " تجربه " شده ببر ، عیوبش را هم تحمل میکنیم ، ما از آرمانشهرها خاطره خوبی نداریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 14:19  توسط محمد دلاوری  | 



دلمشغولی این ایام من به بار نشست و شنبه چهارم شهریور ماه از پایان نامه کارشناسی ارشدم با عنوان " مقایسه مفهوم سنت در اندیشه سیاسی سید حسین نصر و داریوش شایگان " دفاع میکنم

 نوشتن این پژوهش اوقات دلچسبی فراهم آورد که طعم خوش آن از خاطرم نمیرود و به عکس تصور عموم که پایان پایان نامه را همسان خلاصی میبینند برای من این پایان نامه چون فرزندی است که تازه به دنیا آمده و بزرگ کردنش آغاز یک  لذت پایان ناپذیر است

تعارف نمیکنم ، که شاید اگر به خودم بود همه اوقات کنار اقیانوس خروشان فلسفه مینشستم و از این عظمت شگفت روحم را سیراب میکردم که فکر میکنم اگر ادبیات و فلسفه نبود جهان بی نهایت  خالی و ترسناک میشد


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 17:34  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

 

 

چگونه سر زخجالت برآورم بردوست

که خدمتي به سزا برنيامد از دستم

 

دست تکان ميدهي  از دور يا لبخند ميزني  به شيريني تمام وقتي مرا ميبيني  ،‌  ميايي  جلو دست روي شانه ام ميگذاري  و مرا غرق يک دنيا لطف ميکني  ، اينجا و آنجا برايم پيغام ميگذاري به مهر و يا حتي از دستم گلايه ميکني  ،‌يا آنقدر مرا به برادري حساب ميکني  که دردهايت را با من قسمت ميکني

خواستم عرض کنم ، تمام رنجهاي روح من به يک رضايت تو آرام ميشود ، تمام دلخوشي من اين است که با همه کم کاريها تو از من راضي باشي و بداني که اگر کار درخوري نکردم براي التيام غصه هاي تو ، نه از اين بابت بود که نخواستم ،‌....نتوانستم ....همين ...ممنون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:39  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

همينکه روزها ميشه که به روز نميشي يعني به روزي اما کسي صداتو نميشنوه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 6:46  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

کنار نظرات تاييد نشده عددي وجود دارد که نشان ميدهد کامنت در آن موجود است اما وقتي کليک ميکني پيام ميدهد که " موردي يافت نشد " ، هر لحظه به رنگي بت عيار درآمد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:49  توسط محمد دلاوری  | 



حدود هفتاد سال پیش شبه جزیره کره به دو قسمت تقسیم شد ، نیمه شمالی در حوزه بلوک شرق قرار گرفت و نیمه جنوبی در حوزه بلوک غرب ، طی این هفتاد سال مردمی که از هر جهت شبیه هم بودند و سرزمینی که یکپارچه بود به دوکشور تبدیل شد که میشود گفت اکنون از هیچ نظر هیچ شباهتی به هم ندارند ، دغدغه من این نیست که کدام کره خوشبخت تر است یا سیاستهای دولت کدامیک از این کشورها مقبول تر است ، دغدغه من این است که نقش دولت ها را به عنوان موتور محرکه تغییر دریابیم

 هیچ متغیری در حرکت  کشورها به سمت توسعه موثر تر از حاکمیت و حاکمان نیست ، فرهنگ و تاریخ و آداب و رسوم و غیره همه تحت لوای اراده دولتها قابل تغییر است . دولتها میتوانند فرهنگ تازه بسازند ، بر فرهنگهای پیشین غلبه کنند ، اداب و رسوم جدید بیافرینند ، بر بستر اداب و رسوم گذشته خیمه بزنند ، مردم را سالها تحت لوای باورهای تازه یا کهنه یا کهن به عقب ببرند یا به سمت جلو بکشانند ، برای تغییر وضعیت جوامع موتور محرکه ای عظیم تر از حاکمان سراغ دارید ؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:19  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

صدرا تازگيها تابلوي توقف ممنوع و ورود ممنوع رو  يادگرفته ، امروز يکي از اين تابلوهاي سبز  که جهت مسجد رو نشان ميده به من نشان داد و پرسيد : "بابا اين تابلوي  مسجد ممنوعه ؟ "

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 14:38  توسط محمد دلاوری  | 



در یک تابلوی زیبا از یک روستای زیبا ، چوپانی زیر درخت سرسبزی مشغول نواختن نی است ، آن سو تر گوسفندان در مرتعی سرسبز چرا میکنند ، از دود سفید دودکش کلبه ای در روستا میشود  گرمای مطبوع اجاق خانه را احساس کرد ...اسلاوی ژیژک میگوید : این تابلو وافعیت روستا نیست ، تصور ذهنی یک نقاش فئودال از یک روستاست و گرنه روستای واقعی هیچ وقت این همه " امکان " و " مزیت " و  " برتری " را یک جا کنار هم ندارد ، روستای واقعی تصویر مرکبی است از زیبایی و رنج 

تصویر ذهنی انسان مدرن هم از سنت گاهی شبیه همان تابلوی زیباست ، دیگر دسترسی به سنت محض غیر ممکن شده است ، این سنت دست چین شده که در خانه اغنیاء در قالب گلیم و کوزه و تابلو فرش نمودار شده ، چیزی است شبیه همان تابلوی نقاشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 20:58  توسط محمد دلاوری  | 

 

 

 

پيرزني که به عصا تکيه کرده  و خياباني که اميد رسيدن تاکسي در آن نيست پاي مرا ميبرد روي پدال ترمز

-خير ببيني مادر ، هيچ کس سوارم نميکنه ، مسلموني رفته از اين مردم

-سلامت باشي مادر ، حالا کجا ميري ؟

-روضه

-کجا هست محل روضه

-يادم رفته ، ...کجا بود خدايا

-وحشت زده پرسيدم : يعني شما آدرسشو نداري ؟

-داشتم ، يادم رفت ، فقط ميدونم " مليحه خانوم " اونجا روضه ميخونه

همراه بانوي سالخورده دربه در کوچه و خيابانيم ، به هر بانوي نورانيي که ميرسيم ميپرسيم " اونجا که مليحه خانوم روضه ميخونه ميدونيد کجاست ؟" ....به هر پرچمي که بالاي در خانه اي آويزان است به دقت نگاه ميکنيم شايد در و ديوار به چشم مسافر اشنا بيايد ،‌بالاخره ....ميرسيم .....بانوي قامت خميده ميرود به شوق شنيدن روضه مليحه خانوم و من روي آن همه وعده دعايي که به من داد حساب ميکنم ، به خيابان اصلي که برميگردم ، پيرمردي دست تکان ميدهد ، توي دلم ميگويم ، شرمنده پدر ،‌سهم مسلمانيم راداده ام من

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:55  توسط محمد دلاوری  | 


کتابخانه دیجیتال کتابخانه ملی را که نگاه میکردم برخوردم به لینک ده گزینه برتر ، یعنی ده کتابی که بیشترین بازدید کننده را در این کتابخانه دیجیتال داشته اند ، مشتاق شدم بدانم ، عناوینی که فرهیختگان ما بیش از همه مشتاق خواندن آنها هستند چیست ،هشت کتاب از ده کتاب برتر اینهاست

قرابادین حکیم شفایی ، رساله ای ناشناخته در سحر و طلسمات ، دستور معما ، مفاتیح المغالیق ، عجائب المخلوقات ، رساله در رمل ، زبده الرمل ، قرابادین مجمع الجوامع

لابد برای دانشمندان علوم غریبه ، هر کدام از این کتب بسیار ارزشمند است و خواندنی اما شگفتی من از این است که  چه شده که هشت کتاب از ده گزینه پربیننده کتابخانه دیجیتال ملی ایران در حوزه رمل و طلسم و راههای گشودن گره های ناگشودنی است . به خودم گفتم چه خام اندیش بودیم که خیال میکردیم عالمان علوم غریبه اصولا اهل وب گردی نیستند ، نگو آخر اینترنت بازی خود حضراتند با این حساب  ، یا شاید این نیست و  در کار فرهیختگان و کتابخوانهای این مملکت یک گره ناگشودنی افتاده که جز به دانش رمل و اسطرلاب باز نمیشود یا شاید جماعت  اهل علم  از بس که دیده اند سکه اشان از اعتبار افتاده ،  وهم برشان داشته که شاید کسی برایشان طلسمی نوشته ، افتاده اند در پی آب باطل السحر و  مشتاق شده اند علوم انسانی و تجربی را یک طرف بگذارند و دست به دامان علوم غریبه شوند،که گفته اند " شود آیا که خرامان ز درم بازآیی ..گره از کار فروبسته ما بگشایی ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 9:41  توسط محمد دلاوری  | 


یک مطلب بلند و بالا نوشتم و دکمه ارسال را زدم .... پیام خطا آمد که خطایی پیش آمده و برای دیدن دوباره مطلب دکمه بازگشت را بزنید ، وقتی زدم ، یک صفحه سفید آمد و تیتر مطلب قبل که الان این بالاست ، ...یعنی نوشته ام را به باد فنا داد این بلاگفای نامرد ، پستم را حلالت نمیکنم بلاگفا که اینقدر آدم را خون دل میدهی ..........

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 14:1  توسط محمد دلاوری  | 



 وقتی به این  فنجان نیمه خالی روی میز نگاه میکنم در چشمم ظرف مدوری میاید که در آن میشود چای نوشید ، همین ، اما مگر این نیست که  من برای شناخت این فنجان دارم ان را از صافی این " عقل " عبور میدهم که سالهاست از دانسته ها و پیش فرض ها و تعریف ها و توهم ها و هشدارها انباشته است . این عقل که باکره نیست ؟ هست ؟ آنقدر در این سی و هشت سال به هرکه رسیده ، چیزی شنیده و چیزی دیده که حالا حکم آدمی را دارد که کوهی از بار را در دست دارد و از لای آن همه بار و بنه دارد به دنیا نگاه میکند

حالا اگر بشود باروبنه سی و هشت ساله عقل را زمین بگذارم و دوباره به این فنجان نگاه کنم نکند چیز دیگری ببینم ! نکند یکباره این فنجان ساکت سرد بی معنا ، کوهی از معانی را در برابر م بگشاید ، نکند با پوزخند نگاهم کند که چقدر ساده بودم که این همه اسرار نهفته در آن را درنمیافتم ، نکند یکباره سر بگردانم و دریابم این جهان جای دیگری بود و من نمیدیدم ، حرف دیگری داشت و من نمیشنیدم ، ....نکند این فنجان یکباره نهاد ناپیدای ناآرامش را در برابر من اشکار کند ، نکند در جان این فنجان ، رازی است که از چشم من پنهان است ، بعد فکر میکنم خب همین لاطائلات از مجرای همین عقل باردار ناباکره به ذهنت خطور کرده دیگر ، نیست ؟ پس منتظر ظهور کدام جهانی در برابر خویش ؟ این سئوال بزرگ دارد عذابم میدهد که  ایا جهان چیزی جز آن است که " زندگی " کرده ایم ؟.....


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 23:10  توسط محمد دلاوری  | 



میگویند وقتی شمس در آسمان دل مولانا طلوع کرد به او فرمود که دیگر متنبی نخوان ، ..چگونه مولوی متنبی نخواند آخر پدرآمرزیده ، تمام عشق این شیخ همین شعرهای شاعر عرب است ، ...تمام عشقش هست که هست ...همین که چسبیده ای به این چهار کلمه یعنی آزاد نیستی ، با لگد بزن زیر آن کتاب و رها شو ...لابد اگر خشک مغزی مثل من از آنجا رد میشد به سرعت این دستور را در فهرست دستورات صوفیه میگذاشت که بلی ...متنبی اگر میخوانی بگذار کنار و از فردا پیروان خودشیرین راه می افتادند در خیابانها که هر چه کتاب متنبی است از بازار جمع کنند و یک انجمن درست میکردند که با خود متنبی و کتابهاش و آبا و اجدادش مقابله کنند و بعد دو تا انجمن درست میکردند که مضرات متنبی خواندن را احصا کنند و الی آخر ....مادرمرده شمس میخواست یک زندان را خراب کند ، یاران از خرابه های آن زندان هزاران زندان تازه میساختند ....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 23:3  توسط محمد دلاوری  | 



 

اگر دیوار این مدرسه کمی کوتاهتر بود ، قلاب میگرفتم که غزالی اول و در پیش من ، جان به دربریم از این کهنه مدرسه ، جان به دربریم از این شیخوخیت متصلب پر از دلهره ، رها کنیم خویش را با مولوی در خیابان پشتی این همه نام

با انالحق گفتن منصور سرسازگاری ندارم به هیچ ، با جنید و بغداد و ان خانقاه کهنه از یاد رفته کاری ندارم  ، نه اینکه پشت سر بگویم ، آن شب که کنار دجله نشستم تا نیمه شب ، به پاره های سوخته تن برباد رفته آن بزرگمرد همه چیز را گفتم ،  من کلاهم به بسطام اگر بیفتد سراغ از بایزید نمیگیرم ، من دلم چراگاه آهوان که هیچ ، چراگاه اسبان و استران شده است ، این دل است یا ده است که من دارم با این همه مرغ و خروس که درآن میچرد ، با این همه زمین سوخته ، با این مردم غریبه ، با این شلوغیهای سر چراغ که گوش ادمی را کر میکند ، با این بازار مکاره که نمیشود سر بی سودا داشت دران ، یا امن رفت و امان برون شد ، یکی سر از حجره شب برون آرد و بگوید این دل است یا ده ، بگوید ایمانم زیر پای که مانده که چنین از هم پاشیده ، رویایم در کدام رودخانه افتاده ، چه شد مرا که شدم امام این جماعت ، چه شد مرا که دلبسته صدای تق و توق این همه نعلین شدم و به آواز این همه کفش ، خودم را از صف نعال کشیدم به صف رجال ، .....بیا برو از قلاب من بالا ، امام غزالی ، ... برو ،

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 23:58  توسط محمد دلاوری  |