اعترافات
يادداشتهاي محمد دلاوري(خبرنگار واحد مرکزي خبر)
خدايا !اصلا حواست هست که اين پايين داره چه اتفاقاتي ميفته ،مي دوني که گرسنگي ،جنگ و جهالت داره سر يه عده چه بلايي مي آره ...لطفا نگو خبر نداشتي ،چون اوضاع اينقدر خراب هست که ديگه همه فهميدن ،شما که ديگه جاي خود داري،چي ...چي فرموديد ؟من چه کار مثبتي واسه نجات مردم انجام دادم ؟جان ...چي فرموديد؟ببخشيد صداتون نمياد ...قطع و وصل ميشه خدايا!به نظر شما آيا لازمه که ما مدام دنبال قضاوت درباره بهشتي و جهنمي بودن همديگه باشيم ،تا اونجايي که يادمه قرار بود اين کار به عهده شما باشه نه ما خدايا!من وقتي دارم رانندگي ميکنم ،معمولا مشغول تحليل شعور تمام رانندگان جلو و عقبم هستم و معمولا بعد از بررسي متوجه ميشم من از همشون بهترم ،خواستم ببينم نظر شما چيه؟ خدايا!واقعا يه سئوال....مگه من و خانوادم و هم کيشان من بهترين آدماي روي زمين نيستيم ؟پس چطوره که ما فرق چنداني با بقيه نمي کنيم و شما يه جورايي يه حال ويژه اي به ما نميدي؟ خدايا !زمين واسه ما مثل يه ليوان آيس پکه که داريم با سرعت عجيبي محتوياتشو هرت مي کشيم ،من يه جورايي نگرانم ،نکنه تموم شه و ما گشنه بمونيم خدايا !راستشو بخواي من علاقه ويژه اي دارم که قوم برگزيده باشم ،خوب با توجه به اينکه پدر من و پدرش برگزيده بودن و منم تو خونه اونا به دنيا اومدم ،لطف کن و اين موضوعو در نظر داشته باش و خيلي به ما گير نده من ادامه بدم یا شما .......؟ تصور کنيد صدرا کت و شلوار طوسي ،پيراهن طوسي و کراوات مشکي به تن داره ،فقط يه پدر ميتونه بفهمه اين اتفاق ساده وقتي براي اولين بار ميفته يعني چي از اين به بعد جلوي اين اقاي جنتلمن بايد بيشتر مراقب رفتارم باشم

| Design By : Night Skin |


