اعترافات
يادداشتهاي محمد دلاوري(خبرنگار واحد مرکزي خبر)
نميدانم در قلب پدر و مادري که به شوق ديدن فرزند راه به جاده ميسپرد چه ميگذرد اما ميدانم که در قلب فرزندي که جاده ها او را تنها کرده اند اتشي است که شايد تا هميشه شعله ور است خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه و اگر تو در قلب هاي اتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري خوشا شکسته دلي ......... ميخواستم بروم عراق ،موقع خداحافظي هر کس نگاهم ميکرد انگار نگاه آخر باشد با دل نگراني ميگفت "برو ولي مواظب خودت باش "بعد انگار با رقتي مهربانانه در دلش ميگفت "طفلکي هنوز جوان است " اما اين چند روزه که توفيق شد زائر امام هشتم باشم وقتي جاده نيشابور- سبزوار را طي ميکردم با خودم ميگفتم ان دلهاي نگران کجا هستند که ببينند اينجا چه قتلگاهي است که عراق به گرد پايش هم نميرسد وقتي هر دو صد کيلومتر ناگهان گرد و خاکي به پا ميشد و از جاده خودرويي به اطراف پرتاب ميشد و يا هنگام عبور، يک کرور ماشين متوقف ميديدي که براي يک تصادف بزرگ ايستاده اند با خودت ميگفتي "يعني ممکن است اين چهار چرخ من، تا مقصد رنگ آسمان را نبيند ؟" در روزهاي بعد از جنگ که جاده هاي لبنان هنوز اوضاع خرابي داشتند ما با ماشين اجاره اي شايد تمام لبنان را گشتيم و در اين سفر به عراق هم به تناسب، سفر زميني کم نداشتيم اما هيچ کدام از اين سفرها دل نگراني سفر به مشهد را نداشت و اين رانندگي و اين حوادث را در هيچ جاده اي در هيچ جاي دنيا نديده بودم راستي اين جاده است يا مسلخ که تو در هر قدمش خود را براي قرباني شدن آماده کني ؟آن هم قرباني شدن براي ناداني ناداني که هنوز مانند سه دهه پيش خيال ميکند هر چه بيشتر پدال گاز را فشار دهد ،ميتواند جلوي سر و همسر و رفيق و اشنا بيشتر احساس افتخار کند
| Design By : Night Skin |


