<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اعترافات  </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com</link>
<description>يادداشتهاي محمد دلاوري(خبرنگار واحد مرکزي خبر)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Apr 2012 09:49:41 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شعبده تازه بلاگفا </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کنار نظرات تاييد نشده عددي وجود دارد که نشان ميدهد کامنت در آن موجود است اما وقتي کليک ميکني پيام ميدهد که &quot; موردي يافت نشد &quot; ، هر لحظه به رنگي بت عيار درآمد .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 09:49:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لوکوموتیو قطار تغییر </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;حدود
 هفتاد سال پیش شبه جزیره کره به دو قسمت تقسیم شد ، نیمه شمالی در حوزه 
بلوک شرق قرار گرفت و نیمه جنوبی در حوزه بلوک غرب ، طی این هفتاد سال 
مردمی که از هر جهت شبیه هم بودند و سرزمینی که یکپارچه بود به دوکشور 
تبدیل شد که میشود گفت اکنون از هیچ نظر هیچ شباهتی به هم ندارند ، دغدغه 
من این نیست که کدام کره خوشبخت تر است یا سیاستهای دولت کدامیک از این 
کشورها مقبول تر است ، دغدغه من این است که نقش دولت ها را به عنوان موتور 
محرکه تغییر دریابیم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; هیچ
 متغیری در حرکت  کشورها به سمت توسعه موثر تر از حاکمیت و حاکمان نیست ، 
فرهنگ و تاریخ و آداب و رسوم و غیره همه تحت لوای اراده دولتها قابل تغییر 
است . دولتها میتوانند فرهنگ تازه بسازند ، بر فرهنگهای پیشین غلبه کنند ، 
اداب و رسوم جدید بیافرینند ، بر بستر اداب و رسوم گذشته خیمه بزنند ، مردم
 را سالها تحت لوای باورهای تازه یا کهنه یا کهن به عقب ببرند یا به سمت جلو بکشانند ، 
برای تغییر وضعیت جوامع موتور محرکه ای عظیم تر از حاکمان سراغ دارید ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 08 Mar 2012 21:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسجد ممنوع </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;صدرا تازگيها تابلوي توقف ممنوع و ورود ممنوع رو  يادگرفته ، امروز يکي از اين تابلوهاي سبز  که جهت مسجد رو نشان ميده به من نشان داد و پرسيد : &quot;بابا اين تابلوي  مسجد ممنوعه ؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 14:38:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دسته گلی از مزرعه سنت </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در یک تابلوی زیبا از یک روستای زیبا ، چوپانی زیر درخت سرسبزی مشغول نواختن نی است ، آن سو تر گوسفندان در مرتعی سرسبز چرا میکنند ، از دود سفید دودکش کلبه ای در روستا میشود  گرمای مطبوع اجاق خانه را احساس کرد ...اسلاوی ژیژک میگوید : این تابلو وافعیت روستا نیست ، تصور ذهنی یک نقاش فئودال از یک روستاست و گرنه روستای واقعی هیچ وقت این همه &quot; امکان &quot; و &quot; مزیت &quot; و  &quot; برتری &quot; را یک جا کنار هم ندارد ، روستای واقعی تصویر مرکبی است از زیبایی و رنج &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;تصویر ذهنی انسان مدرن هم از سنت گاهی شبیه همان تابلوی زیباست ، دیگر دسترسی به سنت محض غیر ممکن شده است ، این سنت دست چین شده که در خانه اغنیاء در قالب گلیم و کوزه و تابلو فرش نمودار شده ، چیزی است شبیه همان تابلوی نقاشی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 20:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روضه مليحه خانوم </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پيرزني که به عصا تکيه کرده  و خياباني که اميد رسيدن تاکسي در آن نيست پاي مرا ميبرد روي پدال ترمز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-خير ببيني مادر ، هيچ کس سوارم نميکنه ، مسلموني رفته از اين مردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-سلامت باشي مادر ، حالا کجا ميري ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-روضه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-کجا هست محل روضه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-يادم رفته ، ...کجا بود خدايا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-وحشت زده پرسيدم : يعني شما آدرسشو نداري ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-داشتم ، يادم رفت ، فقط ميدونم &quot; مليحه خانوم &quot; اونجا روضه ميخونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همراه بانوي سالخورده دربه در کوچه و خيابانيم ، به هر بانوي نورانيي که ميرسيم ميپرسيم &quot; اونجا که مليحه خانوم روضه ميخونه ميدونيد کجاست ؟&quot; ....به هر پرچمي که بالاي در خانه اي آويزان است به دقت نگاه ميکنيم شايد در و ديوار به چشم مسافر اشنا بيايد ،‌بالاخره ....ميرسيم .....بانوي قامت خميده ميرود به شوق شنيدن روضه مليحه خانوم و من روي آن همه وعده دعايي که به من داد حساب ميکنم ، به خيابان اصلي که برميگردم ، پيرمردي دست تکان ميدهد ، توي دلم ميگويم ، شرمنده پدر ،‌سهم مسلمانيم راداده ام من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 16:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبده الرمل </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;کتابخانه دیجیتال کتابخانه ملی را که نگاه میکردم برخوردم به لینک &lt;a href=&quot;http://dl.nlai.ir/UI/Forms/Top100.aspx&quot; title=&quot;ده گزینه برتر&quot;&gt;ده گزینه برتر&lt;/a&gt; ، یعنی ده کتابی که بیشترین بازدید کننده را در این کتابخانه دیجیتال داشته اند ، مشتاق شدم بدانم ، عناوینی که فرهیختگان ما بیش از همه مشتاق خواندن آنها هستند چیست ،هشت کتاب از ده کتاب برتر اینهاست &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;قرابادین حکیم شفایی ، رساله ای ناشناخته در سحر و طلسمات ، دستور معما ، مفاتیح المغالیق ، عجائب المخلوقات ، رساله در رمل ، زبده الرمل ، قرابادین مجمع الجوامع &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;لابد برای دانشمندان علوم غریبه ، هر کدام از این کتب بسیار ارزشمند است و خواندنی اما شگفتی من از این است که  چه شده که هشت کتاب از ده گزینه پربیننده کتابخانه دیجیتال ملی ایران در حوزه رمل و طلسم و راههای گشودن گره های ناگشودنی است . به خودم گفتم چه خام اندیش بودیم که خیال میکردیم عالمان علوم غریبه اصولا اهل وب گردی نیستند ، نگو آخر اینترنت بازی خود حضراتند با این حساب  ، یا شاید این نیست و  در کار فرهیختگان و کتابخوانهای این مملکت یک گره ناگشودنی افتاده که جز به دانش رمل و اسطرلاب باز نمیشود یا شاید جماعت  اهل علم  از بس که دیده اند سکه اشان از اعتبار افتاده ،  وهم برشان داشته که شاید کسی برایشان طلسمی نوشته ، افتاده اند در پی آب باطل السحر و  مشتاق شده اند علوم انسانی و تجربی را یک طرف بگذارند و دست به دامان علوم غریبه شوند،که گفته اند &quot; شود آیا که خرامان ز درم بازآیی ..گره از کار فروبسته ما بگشایی ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 09:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبده الرمل </title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یک مطلب بلند و بالا نوشتم و دکمه ارسال را زدم .... پیام خطا آمد که خطایی پیش آمده و برای دیدن دوباره مطلب دکمه بازگشت را بزنید ، وقتی زدم ، یک صفحه سفید آمد و تیتر مطلب قبل که الان این بالاست ، ...یعنی نوشته ام را به باد فنا داد این بلاگفای نامرد ، پستم را حلالت نمیکنم بلاگفا که اینقدر آدم را خون دل میدهی ..........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 14:01:54 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیانهای شب نوشته 3</title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; وقتی به این  فنجان نیمه خالی روی میز نگاه میکنم در چشمم ظرف مدوری میاید که در آن میشود چای نوشید ، همین ، اما مگر این نیست که  من برای شناخت این فنجان دارم ان را از صافی این &quot; عقل &quot; عبور میدهم که سالهاست از دانسته ها و پیش فرض ها و تعریف ها و توهم ها و هشدارها انباشته است . این عقل که باکره نیست ؟ هست ؟ آنقدر در این سی و هشت سال به هرکه رسیده ، چیزی شنیده و چیزی دیده که حالا حکم آدمی را دارد که کوهی از بار را در دست دارد و از لای آن همه بار و بنه دارد به دنیا نگاه میکند &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;حالا اگر بشود باروبنه سی و هشت ساله عقل را زمین بگذارم و دوباره به این فنجان نگاه کنم نکند چیز دیگری ببینم ! نکند یکباره این فنجان ساکت سرد بی معنا ، کوهی از معانی را در برابر م بگشاید ، نکند با پوزخند نگاهم کند که چقدر ساده بودم که این همه اسرار نهفته در آن را درنمیافتم ، نکند یکباره سر بگردانم و دریابم این جهان جای دیگری بود و من نمیدیدم ، حرف دیگری داشت و من نمیشنیدم ، ....نکند این فنجان یکباره نهاد ناپیدای ناآرامش را در برابر من اشکار کند ، نکند در جان این فنجان ، رازی است که از چشم من پنهان است ، بعد فکر میکنم خب همین لاطائلات از مجرای همین عقل باردار ناباکره به ذهنت خطور کرده دیگر ، نیست ؟ پس منتظر ظهور کدام جهانی در برابر خویش ؟ این سئوال بزرگ دارد عذابم میدهد که  ایا جهان چیزی جز آن است که &quot; زندگی &quot; کرده ایم ؟.....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 11 Nov 2011 23:10:45 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیانهای شب نوشته 2</title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;میگویند وقتی شمس در آسمان دل مولانا طلوع کرد به او فرمود که دیگر متنبی نخوان ، ..چگونه مولوی متنبی نخواند آخر پدرآمرزیده ، تمام عشق این شیخ همین شعرهای شاعر عرب است ، ...تمام عشقش هست که هست ...همین که چسبیده ای به این چهار کلمه یعنی آزاد نیستی ، با لگد بزن زیر آن کتاب و رها شو ...لابد اگر خشک مغزی مثل من از آنجا رد میشد به سرعت این دستور را در فهرست دستورات صوفیه میگذاشت که بلی ...متنبی اگر میخوانی بگذار کنار و از فردا پیروان خودشیرین راه می افتادند در خیابانها که هر چه کتاب متنبی است از بازار جمع کنند و یک انجمن درست میکردند که با خود متنبی و کتابهاش و آبا و اجدادش مقابله کنند و بعد دو تا انجمن درست میکردند که مضرات متنبی خواندن را احصا کنند و الی آخر ....مادرمرده شمس میخواست یک زندان را خراب کند ، یاران از خرابه های آن زندان هزاران زندان تازه میساختند ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 30 Sep 2011 23:03:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیانهای شب نوشته1</title>
<link>http://mdelavari.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اگر دیوار این مدرسه کمی کوتاهتر بود ، قلاب میگرفتم که غزالی اول و در پیش 
من ، جان به دربریم از این کهنه مدرسه ، جان به دربریم از این شیخوخیت 
متصلب پر از دلهره ، رها کنیم خویش را با مولوی در خیابان پشتی این همه نام &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;با انالحق گفتن منصور سرسازگاری ندارم به هیچ ، با جنید و بغداد و ان خانقاه کهنه از یاد رفته کاری ندارم  ، نه اینکه پشت سر بگویم ، آن شب که کنار دجله نشستم تا نیمه شب ، به پاره های سوخته تن برباد رفته آن بزرگمرد همه چیز را گفتم ،  من کلاهم به بسطام اگر بیفتد سراغ از بایزید نمیگیرم ، من دلم چراگاه آهوان که هیچ ، چراگاه اسبان و استران شده است ، این دل است یا ده است که من دارم با این همه مرغ و خروس که درآن میچرد ، با این همه زمین سوخته ، با این مردم غریبه ، با این شلوغیهای سر چراغ که گوش ادمی را کر میکند ، با این بازار مکاره که نمیشود سر بی سودا داشت دران ، یا امن رفت و امان برون شد ، یکی سر از حجره شب برون آرد و بگوید این دل است یا ده ، بگوید ایمانم زیر پای که مانده که چنین از هم پاشیده ، رویایم در کدام رودخانه افتاده ، چه شد مرا که شدم امام این جماعت ، چه شد مرا که دلبسته صدای تق و توق این همه نعلین شدم و به آواز این همه کفش ، خودم را از صف نعال کشیدم به صف رجال ، .....بیا برو از قلاب من بالا ، امام غزالی ، ... برو ، &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Sep 2011 23:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mdelavari</dc:creator>
<guid>http://mdelavari.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

